معنی بطاح
5 بازدید
[ بِ ] جِ بَطِح. (منتهی الارب). رجوع به بطح شود. - بطاح بُطَّح بطریق مبالغه است چنانکه اعوام عوم. (منتهی الارب). || جِ بطحاء، بمعنی جوی در سنگلاخ. (از اقرب الموارد) (از معجم البلدان). و رجوع به بطحاء شود. - قریش بطاح؛ آنکه میان دو کوه مکه، ابوقبیس و احمد سکونت داشتندی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به معجم البلدان شود.[ بُ ] (ع اِ) بیماریی است که از تب حادث گردد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از معجم البلدان) (آنندراج). بیماریی که از تب حادث گردد: مانا بذات الجنب. (ناظم الاطباء).[ بُ ] (اِخ) منزلی است مر بنی یربوع را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از معجم البلدان). و رجوع به حبیب السیر چ خیام ص ۴۵۰ و معجم البلدان شود.
کلمات همقافیه با «بطاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر