معنی بضع
9 بازدید
[ بَ ] (ع مص) بریدن چیزی. (ناظم الاطباء). بریدن. (منتهی الارب). قطع کردن چیزی. (از اقرب الموارد). || شکافتن. زخم. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شکافتن جراحت. (تاج المصادر بیهقی). || پاره پاره کردن گوشت. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). بریدن گوشت. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث). گوشت بریدن. (زوزنی). || کدخدا شدن. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). || جماع کردن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). جماع نمودن. (آنندراج). || هویدا کردن، گردیدن. (ناظم الاطباء). هویدا کردن کلام و هویدا شدن آن. (منتهی الارب) (از آنندراج). || رسیدن اشک در چشم و نریختن آن : بضع الدمع بضعاً و بضوعاً. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). رسیدن اشک در چشم و نریختن آن. (آنندراج). || خوی کردن پیشانی کسی. (ناظم الاطباء). || سیراب شدن و منه : بضع من الماء بضعاً و بضوعاً و بضاعاً. منه المثل : حتی متی تکرع و لا تبضع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سیراب شدن. (غیاث). سیراب شدن از آب. (آنندراج). سیراب شدن شتر. (تاج المصادر بیهقی). || رگ زدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بَ ] (ع اِ) جِ بَضعَة و بِضْعَة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). رجوع به این کلمات در جای خود شود.[ بَ ضَ ] (ع اِ) جِ باضع. (منتهی الارب). رجوع به باضع شود.[ بَ ] (اِخ) موضعی است بساحل دریای یمن یا جزیره ای است در آن. (منتهی الارب).[ بَ / بِ ] (ع اِ) جِ بَضعَة یا بِضْعَة. (ناظم الاطباء).[ بَ / بِ ] (ع اِ) پاره ای از شب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || پاره ای از عدد و هو مابین الثلث الی التسع او الی الخمس او مابین الواحد الی الاربعة او من اربع الی تسع او هو سبع و اذا جاوزت لفظ العشر ذهب البضع لایقال بضع و عشرون او یقال ذلک قال الفراء لایذ کرمع العشرة و العشرین الی التسعین و لایقال بضع و مأة و لابضع و الف و قال مبرمان البضع مابین العقدین من واحد الی عشرة و من احد عشر الی عشرین و مع المذکر بهاء و مع المؤنث بغیر هاء. یقال بضعة و عشرون رجلاً و بضع و عشرون امرأة و لا تعکس و البضع غیرمعدود لانه بمعنی القطعة. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). از سه تا بده و گویند تا به نه. (مهذب الاسماء). از سه تا نه هر عددی که باشد. (از غیاث). پاره ای از عدد و از سه تا نه هر عددی که باشد. (از آنندراج). از سه تا ده. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۲۶). چند. اَند. اسم مفرد مبهم است از سه تا هفت و بقولی مافوق سه تا نه و گاهی بضع بمعنی هفت است چه در مصابیح آمده است که الایمان بضع و سبعون؛ ای سبع. (از تعریفات جرجانی). عدد از سه تا نه. (فرهنگ نظام). شمارهٔ فرد تا ده. (مؤید الفضلاء): {/B فِی بِضْعِ سِنِینَ .۱-۳۳۰:۴/} (قرآن ۳۰/۴: المرشد). {/Bفَلَبِثَ فِی اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ.۱۵-۱۹۱۲:۴۲/} (قرآن ۱۲/۴۲: المرشد). و رجوع به بض شود.[ بُ ] (ع اِ) جماع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مؤید الفضلاء). جماع با قبل زن. (فرهنگ نظام). آرامش با. مواقعه. جمع. مجامعت. جفت گیری. مباشرت. هم خوابگی. مقاربت. نزدیکی. وقاع. || فرج. (ناظم الاطباء). فرج زن. ج، ابضاع. (مهذب الاسماء) (غیاث) (تاج المصادر بیهقی). شرم زن. (یادداشت مؤلف). موضع زن. کس. (منتهی الارب) (آنندراج). || جِ بضیع. (ناظم الاطباء). رجوع به بضیع شود. || کابین. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (آنندراج). متاع زن. مَهر. صداق. || طلاق. (ناظم الاطباء). طلاق. از لغات اضداد است. (منتهی الارب) (آنندراج). || عقد نکاح. (ناظم الاطباء). عقد نکاح. از لغات اضداد است. (منتهی الارب) (از آنندراج). نکاح. (غیاث).[ بُ ] (اِخ) نام موضعی. (از منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بضع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضع» برای سرودن شعر