معنی بض
6 بازدید
[ بَ ض ض ] (ع مص) بض ماء؛ اندک اندک روان شدن آب. بضوض. بضیض. (منتهی الارب). و فی المثل مایبض حجره ؛ یعنی نمیتراود سنگ او. یضرب للبخیل. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). رفتن آب اندک اندک. (زوزنی). و رجوع به بضوض و بضیض شود. || ابریشم رود جامه ساز کردن تا بنوازد، یقال : بض اوتاره. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بض اوتار عود؛ حرکت کردن آنها تا برای نواختن آماده شود. جوهری چنین آورده و از ابن خالویه بظ، روایت شده است. (از اقرب الموارد). || اندک عطا کردن کسی را؛ بض له. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || بض چشم؛ اشک ریختن آن. (از اقرب الموارد).[ بِ ض ض ] (ع اِ) مِضّ بمعنی گفت بلب چیزی شبیه به لا (نه) در حالی که سؤال کننده طمع در جواب دارد، یقال : ما علمک اهلک الامضاً و بضاً و بیضاً و میضا (بکسرهن)؛ نیاموختند ترا اهل تو مگر آنکه اگر کسی از تو سؤال کند بکام و زبان آوازی برآری و جواب صاف آن از لا و نعم نگویی. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).[ بَ ض ض ] (ع ص، اِ) مرد تنگ پوست آگنده گوشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || شیر ترش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ماست. جغرات. صَقرَه. (یادداشت مؤلف). || عطیهٔ اندک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «بض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بض» برای سرودن شعر