معنی بصری
5 بازدید
[ بَ صَ ] (ص نسبی) منسوب به بصر: آموزش سمعی و بصری.[ بَ ] (ص نسبی) منسوب به بصره. (از اللباب فی تهذیب الانساب). منسوب به بصره و مردم بصره. اهل بصره. ج، بصریون. (ناظم الاطباء).[ بَ ] (اِخ) نام پزشکی است که ابن بیطار در مفردات مکرر از او روایت کند. رجوع به مفردات ابن بیطار ذیل کلمات : زعفران، ارماک، جزر، برسیاوشان و جز آنها شود.[ بَ ] (اِخ) جانشین شلمغانی. ابن العزاقر مؤسس مذهب عزا قریه بود. در خاندان نوبختی آمده است : بعد از قتل شلمغانی یک نفر بنام بصری جانشینی او را ادعا کرد و مدعی شد که روح شلمغانی در او حلول کرده و او مقام الوهیت دارد. وی در سال ۳۴۰ هـ . ق. درگذشت. رجوع به خاندان نوبختی ص ۲۳۷ شود.[ بَ ] (اِخ) معروف به جعل، ابوعبداللََّه حسین بن علی بن ابراهیم معروف به کاغذی. از مردم بصره بود و در همانجا تولد یافت. از فقیهان و متکلمان بزرگ قدر و نامدار بود. او راست : نقض کلام راوندی. نقض الرازی لکلام البلخی علی الرازی. کتاب الجواب عن مسئلتی الشیخ ابی محمد الرامهرمزی. کتاب الکلام. کتاب الاقرار. کتاب المعرفه. کتاب الایمان. (از الفهرست ابن الندیم چ مصر ص ۲۴۸).[ بَ ] (اِخ) حسن بن میمون. از بنی نصربن قعین بود و محمدبن نطاح از وی روایت کرد. او راست : کتاب الدولة و کتاب المآثر. (از الفهرست ابن الندیم چ مصر ص ۱۵۸).[ بَ ] (اِخ) حسن بن یسار بصری. رجوع به حسن بصری شود.[ بَ ] (اِخ) در کتب رجال بصری مطلق بر عبدالرحمن بن ابی عبداللََّه اطلاق گردد. رجوع به ریحانة الادب شود.[ بَ ] (اِخ) (۴۳۶ هـ . ق. / ۱۰۴۴م.) محمدبن علی طیب، ابوالحسن بصری. یکی از ائمهٔ معتزله بود. در بصره متولد شد و در بغداد سکونت گزید و هم در آنجا درگذشت. او راست : المعتمد. تصفح الادلة. غررالادلة. شرح الاصول الخمسة، که تمام در اصول فقه است. و کتابی نیز در امامت دارد. (از اعلام زرکلی ج ۳). و رجوع به ریحانة الادب شود.[ بُ را ] (اِخ) شهری بشام. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). شهری بوده در خطهٔ حوران سوریه در ۹۰ هزارگزی جنوب شرقی دمشق و در زمان رومیان قدیم اهمیت بسزایی داشته. بسال سیزده هجری خالدبن ولید آنرا فتح نمود. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بُ را ] (اِخ) دهی است به بغداد نزدیک عکبرا و سیوف را نسبت بدان دهند. (از منتهی الارب). دهی است به بغداد و شمشیر را بدان نسبت دهند. (ناظم الاطباء). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان شهر ویران بخش حومهٔ شهرستان مهاباد. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات، توتون. شغل اهالی آن زراعت و گله داری و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان همت آباد شهرستان بروجرد. سکنهٔ آن ۳۹۴ تن. آب از رودخانه. محصول آنجا غلات، برنج. شغل اهالی آن زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان شبانکاره بخش برازجان شهرستان بوشهر. سکنهٔ آن ۳۵۰ تن. آب از چاه و رودخانهٔ شاپور. محصول آنجا غلات. شغل اهالی آن زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ بَ صَ ] (اِخ) دهی از دهستان کزاز سفلی بخش سربند شهرستان اراک. سکنهٔ آن ۱۶۹۰ تن. آب از رودخانه لجرود و قنات. محصول آنجا غلات، چغندرقند، انگور، میوه. شغل اهالی آن زراعت، گله داری و قالیچه بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
کلمات همقافیه با «بصری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر