معنی بشیر
6 بازدید
[ بَ ] (ع ص) بشارت دهنده و مژده آورنده و کسی که خبر خوش آورد برخلاف نذیر که خبر بد می آورد. (ناظم الاطباء). مژده دهنده. (مؤید الفضلاء). مژده آور. (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مژده ور. (منتهی الارب). مژده دهنده. (ترجمان عادل بن علی ص ۲۶) (مهذب الاسماء). مژده رسان. مژده دهنده. بشارت دهنده. بشارت رساننده. ضد نذیر. مبشر. (اقرب الموارد): باشد بهر مراد بشیر تو بخت نیک از بخت نیک به نبود مر ورا بشیر. منوچهری. زی پیل و شیر و اشتر کاریشان قویترند ایزد بشیر چون نفرستاد و نه نذیر. ناصرخسرو. بکمان چرخ تیر تو بفروخت قیر تو عرض کرد دهر بشیر.ناصرخسرو. همیشه دولت و اقبال سوی او بینی یکی بفتح مبشر یکی بسعد بشیر. مسعودسعد. دارای آسمان و زمین خالق البشر کز وی بماست آمده خیرالبشر بشیر. سوزنی. همی فرست بتسلیم و قبض جان ملکی که از سلامت ایمان بود بشیر مرا.سوزنی. نام پیغمبر بشیر است و نذیر اندر نبی تو نه ای پیغمبر و لیکن بشیری هم نذیر. سوزنی. عدل بشیریست خرد شادکن کارگری مملکت آبادکن.نظامی. نشان یوسف گمگشته میدهد یعقوب مگر ز مصر بکنعان بشیر می آید. سعدی (طیبات). فرستاد لشکر بشیر و نذیر گرفتند جمعی از ایشان اسیر. سعدی (بوستان). - گاهی در شعر با تشدید شین آید: گفتم که بقرآن در پیداست که احمد بشیر و نذیر است و سراج است و منور. ناصرخسرو. || خوبروی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مؤید الفضلاء) (آنندراج). جمیل. نیکوروی. خوش صورت. ج، بُشَراء. || (اِخ) لقب قدیس لوقای انجیلی. (از اقرب الموارد).[ بِ ] (ص مرکب) شیرخوار. کودک بشیر، نظیر: بخرد. - توگی بشیر؛ توگی شیردار. نوعی غذاست از ارزن که چون شیر برنج بپزند و در جنوب خراسان متداول است.[ بَ ] (اِخ) لقب حضرت رسول. یکی از اسمای متبرکهٔ حضرت رسالت پناه (ص). (آنندراج). نام حضرت رسالت (ص). (مؤید الفضلاء). لقب حضرت محمد رسول اللََّه است چه مردم را به بهشت و وصال حق بشارت میداده. (فرهنگ نظام): ...{/B إِنْ أَنَا إِلاََّ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ .۲۵-۳۲۷:۱۸۸/} (قرآن ۷/۱۸۸). و رجوع به قرآن ۱۱/۲ و ۵/۱۹ و ۳۴/۲۸ و جز آن شود.[ بَ ] (اِخ) پدر ایوب. پسرش از او در معجم ابن قانع و مسند بزاز روایت دارد. (از الاصابة ج ۱ ص ۱۸۸). رجوع به بشیرین سعدبن نعمان شود.[ بَ ] (اِخ) پدر ایوب. پسرش از او در معجم ابن قانع و مسند بزاز روایت دارد. (از الاصابة ج ۱ ص ۱۸۸). رجوع به بشیرین سعدبن نعمان شود.[ بَ ] (اِخ) از مشاهیر کیمیاگران اسلامی است. (۴۷۳ هـ . ق). رجوع به لغات تاریخیه و جغرافیه ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) لقب قدیس لوقای انجیلی. (از اقرب الموارد).[ بَ ] (اِخ) وی با دو برادرش مبشر و بشر در جنگ احد حضور داشت ولی منافق بود و صحابه را هجو میکرد و سپس مرتد شد. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲). و رجوع به بشربن حارث و الاصابة ج ۱ ص ۱۵۵ شود.[ بَ ] (اِخ) ۴۳ هـ . ق. بشر. رجوع به بشربن عقربهٔ جهنی، ابوالیمان و بشربن عرفطةبن الخشخاش الجهنی شود.[ بَ ] (اِخ) بشر. پدر رافع است. رجوع به بشر و الاصابة ج ۱ ص ۱۶۶ شود.[ بَ ] (اِخ) غلام مالک بن ذعر خزاعی قافله سالار کاروانی که از مدین بمصر میرفت، راه گم کرده بود، بسر چاهی که برادران یوسف وی را در آن افکنده بودند منزل کرد و این غلام بود که جهت کشیدن آب دلو در چاه افکند و بجای آب یوسف را برکشید. (حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۱ ص ۶۳).[ بَ ] (اِخ) غلام مالک بن ذعر خزاعی قافله سالار کاروانی که از مدین بمصر میرفت، راه گم کرده بود، بسر چاهی که برادران یوسف وی را در آن افکنده بودند منزل کرد و این غلام بود که جهت کشیدن آب دلو در چاه افکند و بجای آب یوسف را برکشید. (حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۱ ص ۶۳).[ بَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن حامدبن سلیمان بن یوسف زینی تبریزی شافعی. متوفی بمکه بسال ۶۴۶ هـ . ق. ملقب به نجم الدین. او راست تفسیر. (یادداشت مؤلف).[ بَ ] (اِخ) ابن ابی زید انصاری. یکی از صحابه و انصار است که در زمان پیامبر (ص) قرآن کریم را جمع میکرد. ابن کلبی گوید پدرش در جنگ احد شربت شهادت نوشید و خود و برادرش، وداعةبن ابی زید با حضرت علی (ع) در صفین حضور داشت. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۳ و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن ابی مسعود انصاری بدری. ابن منده او را جزو صحابه آورده و پیامبر (ص) را درک کرد. مؤلف قاموس الاعلام ترکی کنیهٔ وی را ابورافع آورده است. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۷۴ و الاستیعاب و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن ارطاة. از حکام و سرداران معاویه بود. مؤلف حبیب السیر آرد: معاویه وی را ۴۱ هـ . ق. حاکم بصره کرد و پس از روزی چند او را معزول نمود و در سال ۴۳ هـ . ق. او را به غزو روم فرستاد. رجوع به حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۲ ص ۱۱۶ و ۱۷۷ و بشر شود.[ بَ ] (اِخ) بشر. ابن اَکّال معافری انصاری. بغوی و باوردی و جز آنان وی را در زمرهٔ صحابه آورده اند. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۲ و بشیربن سعدبن نعمان شود.[ بَ ] (اِخ) ابن انس بن امیه... عمروبن مالک بن اوس. وی در جنگ احد حضور یافت. (از الاصابة ج ۱ ص ۱۶۲ و ۱۶۳). و رجوع به الاستیعاب و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن ایوب پیغمبر که بمقام پیغمبری رسید و هفتاد و پنجسال عمر یافت. (حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۱ ص ۷۹).[ بَ ] (اِخ) ابن براء. رجوع به بشربن براء و تاریخ گزیده شود.[ بَ ] (اِخ) ابن بشار مدنی فقیه. مؤلف حبیب السیر آرد: در سال ۱۰۱ هـ . ق. درگذشت. رجوع به حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۲ ص ۱۷۵ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن بشکوال. رجوع به خلف بن عبدالملک شود.[ بَ ] (اِخ) ابن تیم. ابن ابی شیبه او را صحابی شمرده و داستان خواب دیدن موبدان موبد را در شب تولد حضرت رسول اکرم یاد کرده است. (از الاصابة ج ۱ ص ۱۸۷).[ بَ ] (اِخ) بشر. ابن ثور عجلی. ابواسماعیل در فتوح الشام او را یاد کرده و گوید: از اشرف بنی عجل است که همراه مثنی بن حارثه جنگید و سپس بشام رفت. رجوع به بشر و الاصابة ج ۱ ص ۱۸۰ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن جابربن عُراب بن عوف... عبسی. ابن یونس گوید وی نزد پیغمبر رفت و در فتح مصر شرکت کرد و روایتی از وی بدست نیامده است. ابن سمعانی نام وی را بُسِیر آورده است. (از الاصابة ج ۱ ص ۱۶۳). و رجوع به الاستیعاب شود.[ بَ ] (اِخ) ابن جلاس بن سعیدبن تغلبةبن جلاس از صحابیان است. در جنگ بدر حضور یافت و پیامبر وی را بر مدینه در عمرهٔ قضا عامل کرد. وی در جاهلیت خط و سواد داشت و نخستین کسی از انصار است که با ابوبکر صدیق بیعت کرد و در جنگ عین التمر با خالدبن ولید در حالی که از یمامه باز میگشت کشته شد. (از اعلام زرکلی). و رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۳ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن حارث انصاری. ابن قانع. و دیگران نام وی را جزو صحابه آورده اند. (از الاصابة ج ۱ ص ۱۶۳).[ بَ ] (اِخ) ابن حامدبن سلیمان نجم الدین ابونعمان جعفری تبریزی. متوفی ۶۴۶ هـ . ق. او راست : الحدیث الاربعین فی امور الدین. (یادداشت مؤلف).[ بَ ] (اِخ) ابن حرث سریع عبسی بارودی. طبری گویند وی با گروهی از بنی عبس بر پیامبر (ص) وارد شد ولی صحیح آن است که نام وی بُسَیر است نه بشیر. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۸۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن خصاصیه معروف به ابن معبد. یکی از مهاجران و صحابه است. و در اواخر عمر در بصره سکونت داشت. رجوع به ابن معبد و الاصابة ج ۱ ص ۱۶۳ و الاستیعاب و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ و سمعانی شود.[ بَ ] (اِخ) ابن راعی العیر. عمربن شبه او را در زمرهٔ صحابه یاد کرده است ولی نام صحیح وی بُسر است. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۸۸ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن زید انصاری. حاکم نیشابور وی را جزو رجال آورده است. بیهقی گوید: نام صحیح وی بُسَیر است. (از الاصابة ج ۱ ص ۱۸۸).[ بَ ] (اِخ) ابن زید انصاری... در جنگ حره کشته شد و ابن اثیر گوید وی در جنگ جسر در خلافت عمر بقتل رسید. بنا بر عقیده ابن منده بنقل صاحب الاصابة پدر در جنگ جسر و پسر در جنگ حره کشته شد. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۳ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن زید ضبعی، یا ابن یزید ضبعی، یا بشیر ضبعی. رجوع به بشیر ضبعی شود.[ بَ ] (اِخ) بشر. ابن سعد ثعلبةبن جُلاس بن... کعب بن خزرج انصاری بدری. وی پدر نعمان بود و نام وی در صحیح مسلم و دیگر کتب آمده است بشیر در عین تمر با خالدبن ولید در خلافت ابوبکر شهید شد و گویند نخستین کسی از انصار است که با ابوبکر بیعت کرد. و رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۳ و اعلام زرکلی و ابن الجلاس و اسماع الامتاع و حبیب السیر چ خیام شود.[ بَ ] (اِخ) ابن سعدبن نعمان بن اَکّال انصاری معاوی. وی در جنگ احد و خندق حضور یافت. (از الاصابة ج ۱ ص ۱۶۳). و مؤلف قاموس الاعلام ترکی آرد: پسرش ایوب بعضی احادیث از وی نقل کرده است و بعضی نام وی را بشر هم آورده اند. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲: ذیل بشربن اکال و الاستیعاب شود.[ بَ ] (اِخ) ابن سعد... ابن قانع نام وی را با روایتی از او آورده است. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۳ و ۱۶۴ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن سعد انصاری. در سال هفتم هجرت محافظت اسلحه از جانب رسول اکرم به وی تفویض شده بود. وی کسی بود که برای جانشینی حضرت رسول چون عمر بگروه انصار گفت شما از سید ابرار نشنیدند که فرمود: «الائمة من قریش» وی جواب داد که بخدا سوگند که این حدیث را از حضرت خاتم (ص) شنیدم و میدانم که این هم بر یکی از قریشیان قرار میگیرد. وی در واقعهٔ یمامه شربت شهادت چشید. رجوع به حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۱ ص ۳۸۲، ۴۴۶، ۴۵۴ و بشر شود.[ بَ ] (اِخ) ابن سفیان خزاعی. از مشاهیر اصحاب پیغمبر اسلام بود در آن هنگام که رسول اکرم مشغول ادای حج عمره بود و قریش راه حجاج مسلمان را گرفته بودند در جایی بنام ذی طوی سپاهیان قریش را که بسرداری خالدبن ولید و عکرمةبن ابوجهل بود مجبور بفرار کرد. (از لغات تاریخیه و جغرافیه ترکی ج ۲ ص ۱۱۴).[ بَ ] (اِخ) ابن سلیمان. وزیر یزیدبن عبدالملک بود. رجوع به حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۲ ص ۱۸۹ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن قاسم بن عمر شهابی از بزرگترین امرای شهابیان بود که در لبنان و وادی التیم سوریه اهمیت و شکوه فراوان داشتند. وی در قریهٔ غزیر (نزدیک بیروت) متولد شد. در کودکی پدر را از دست داد و بعدها بمراتب عالی رسید. از آنجمله امارت لبنان بود. (۱۲۰۳ هـ . ق.). وی زندگی پرحادثه ای داشت و به ابراهیم پاشای مصری کمک کرد و بدین سبب انگلیسها وی را اسیر و به مالطه تبعید کردند (۱۲۶۰ هـ . ق.). سپس اجازه یافت به اسلامبول برود و در چند شهر ترکیه بسر برد تا سرانجام در اسلامبول درگذشت. آثار بسیاری از وی بجای مانده است. (از اعلام زرکلی).[ بَ ] (اِخ) ابن عبدالمنذر انصاری مشهور به کنیهٔ خود ابولبابه است. و در اسم او اختلاف است. رجوع به ابولبابه و الاصابة ج ۱ ص ۱۶۴ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه انصاری خزرجی. ابو موسی بن عقبه از ابن شهاب و ابوالاسود از عروة وی را در زمرهٔ کسانی که در یمامه شهید شده اند آورده است ولی ابن اسحاق وی را بشیر نامیده است. رجوع به بشر و الاصابة ج ۱ ص ۱۶۴ و الاستیعاب شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عتیک بن قیس... انصاری در جنگ احد حضور یافت و در یمامه کشته شد. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۴ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عرفطه جهنی یا بشیربن عقربه و بشیربن عمروبن محصن. رجوع به بشر و الاصابة ج ۱ ص ۱۶۴ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عقبه. پسر ابو مسعود عقبه و از صحابه است. زمان حضرت رسول (ص) را درک کرده است و بعض احادیث از پدرش نقل کرده و در جنگ صفین در رکاب حضرت علی (ع) بوده است. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عقربه، ابوالیمان. یکی از صحابه است و پدرش در یکی از غزوات در معیت حضرت رسول (ص) بشهادت رسید. وی بعدها در فلسطین سکونت گزید. بعضی احادیث از وی منقول است برخی ماجراها با عبدالملک بن مروان دارد. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عمر در سال هجرت متولد شد و در سال ۸۵ هـ . ق. درگذشت و در زمان حجاج، عریف قوم خود بود برخی او را اسیر نامیده اند. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۸۸ و الاستیعاب و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عمربن محصن اویسه برادر ثعلبةبن عمربن عمره بشربن عمر. در سنهٔ پانزده ق. شهید شد. رجوع به تاریخ گزیده چ عکسی ۱۳۲۸ هـ . ق. لندن ص ۲۲۰ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عمرو، ابوعمره یکی از صحابه و انصار است و در محاربهٔ صفین بهمراه حضرت علی (ع) شهادت یافت. نامش را بشر هم آورده اند. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عمربن حنش بن عبدالقیس ملقب به جارودالمعلی. نسبش بزرگوار است. رجوع به بشر و تاریخ گزیده چ عکسی ۱۳۲۸ هـ . ق. لندن ص ۲۲۰ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن عمر و خولانی مصری مکنی به ابوالفتح. وی از عکرمه و ولیدبن قیس تجیبی روایت دارد و حیات بن شریح و ابن لهیعه و لیث از وی روایت دارند ابوزرعه او را محدث مصری ثقه دانسته است. (از حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص ۱۲۰).[ بَ ] (اِخ) ابن عنبس بن زیدبن عامر بن... انصاری ظفری. وی در جنگ احد حضور یافت و در جنگ جسر شهید شد. بنا بر گفتهٔ ابن ماکولا وی را نُسَر هم گفته اند. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۴ و الاستیعاب و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن فدیک مکنی به ابوصالح. ابن سکن گوید صحبت داشت و گویند صحابی پدر اوست و وی فقط رؤیت داشت. (از الاصابة ج ۲ ص ۱۷۵).[ بَ ] (اِخ) ابن کعب بن ابی الحمیری... سیف در فتوح آورده است وی یکی از امرای یرموک بود و با ذکر اسامی گفته است چون ابوعبیده از یرموک رفت و بدمشق فرود آمد وی را جانشین خود در آن شهر کرد. و رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۴ شود.[ بُ شَ ] (اِخ) ابن کعب عدوی بن شاهین و عبدان او را در صحابه یاد کرده اند و برخی صحبت او را منکر شده اند. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۸۸ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن لیث بن نصربن سیار برادر رافع. بزمان هارون الرشید در سمرقند خروج کرد و بسال ۱۹۰ هـ . ق. بر سپاهیان خلیفه پیروز شد و ثروت بسیار بدست آورد و سال بعد که بقصد تسخیر خراسان رفت بر دست هرثمةبن اعین اسیر شد و در طوس بفرمان هارون الرشید و در مجلس وی قطعه قطعه گردید. رجوع به حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۱ ص ۲۴۵ و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن مالک فرستادهٔ عمربن سعد. همراه سر سیدالشهدا نزد عبیداللََّه زیاد بود و رجزخوانی او در مجلس ابن زیاد و کشته شدن بر دست او معروف است. رجوع به حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۲ ص ۵۷ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن مروان حکم. یکی از چهار پسر مروان حکم و برادر عبدالملک که از جانب وی ایالت کوفه یافت و در سال اربع و سبعین (۷۴ هـ . ق.) درگذشت. رجوع به حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۲ ص ۱۳۶، ۱۴۸ و ۱۵۱ و مقدمهٔ ابن خلدون ج ۱ ص ۶۴۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن مسعود انصاری بدری. ابن منده نام وی را آورده و حدیثی از او تخریج کرده است. وی از کسانی است که درک محضر پیامبر (ص) را کرده است. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۷۴ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن مسعود انصاری بدری. ابن منده نام وی را آورده و حدیثی از او تخریج کرده است. وی از کسانی است که درک محضر پیامبر (ص) را کرده است. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۷۴ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن مصطفی جواد. در سال ۱۳۲۴ هـ . ق. در بشوکین از قرای جبل عامل متولد و در سال ۱۳۶۴ هـ . ق. در بیروت درگذشت. او راست : دیوانی که در مطبعهٔ عرفان صیدا بسال ۱۳۶۵ هـ . ق. چاپ شده است. رجوع به الذریعه ج ۹ ص ۱۳۸ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن معاویه مکنی به ابوعلقمهٔ بحرینی. حاکم دراکلیل، و ابن سعد در شرف المصطفی و بیهقی در دلائل از طریق یونس بن بکیر از او روایت دارد. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۵ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن معبد یا ابن بدیر (نذیر) ابن معبدبن شراحیل... سدوسی معروف به ابن خصاصیه. دربارهٔ نسبت وی و مادرش خلاف است. بخاری حدیث او را آورده است. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۴ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن معبد ابوسعید اسلمی. ابن حبان گوید صحبت داشت و در شمار اهل کوفه یاد شده. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۵ و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ و الاستیعاب شود.[ بَ ] (اِخ) ابن منذر الاوسی، ابوالبان. یکی از صحابه و انصار است. هنگام عزیمت بغزوهٔ بدر حضرت رسول (ص) وی را به جانشینی خود در مدینه معین فرمود و پیش از عثمان درگذشت. بعض احادیث از او روایت شده است. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن نعمان بن عبید. و او را مقرن بن أوس بن مالک انصاری اوسی گویند. ابن قداح گوید: وی در یوم الحره و پدرش در یوم الیمامه کشته شدند. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۵ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن نهاس عبدی. عبدان وی را یاد کرده و حدیثی مرفوع با اسنادی بسیار ضعیف از او نقل کرده است. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۵ شود[ بَ ] (اِخ) ابن نهیک مکنی به ابوالشعشاء. تابعی و کسی است که در روایت حدیثی منقول ابویعلی موصلی بنقل از ابوهریره گفته است که بدان استدلال نمیتوان کرد. رجوع به مقدمهٔ ابن خلدون ترجمهٔ پروین گنابادی ج ۱ ص ۶۴۶ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن ولیدبن عبدالملک. یکی از نوزده تن پسر ولید است. رجوع به حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۲ ص ۱۶۷ شود.[ بَ ] (اِخ) ابن یزید ضبعی یا ابن زید ضبعی یا بشیر ضبعی. ابن سکن حدیث او را در بصریان نقل کرده و حدیثی از پیامبر (ص) دربارهٔ جنگ ذی قار آورده است. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۶۵ و ۱۸۸ و الاستیعاب شود.[ بَ ] (اِخ) ابن یسار محدث است. (از منتهی الارب).[ بَ ] (اِخ) افندی رمضان. او راست : ۱ - بدائع الشعر فی الحماسة و الفخر، چ بیروت چاپخانهٔ ادبیه. ۲ - مناجاة الحبیب فی الغزل و النسیب، چ نخست ۱۹۰۶ م. در دیگر چاپها عنوان کتاب به مسامرة الحبیب... تغییر یافته است. (از معجم المطبوعات ج ۱ ستون ۵۶۷، ۵۶۸ شود).[ بَ ] (اِخ) خواجه محمد خلف خواجه سید نظام الدین لکهنوی معروف بسید فقیربن سید شاه خواجه حسین مودودی چشتی از احفاد خواجه محمد صالح اکبر اخلاف خواجه قطب الدین مودود چشتی است. اول کسی که از فرزندان وی قدم به سرزمین هند گذاشت و توطن گزید او بود. وی در نظم و نثر فارسی مهارتی داشت و شعرش در صبح گلشن ص ۶۵ و ۶۶ و الذریعه ج ۹ ص ۱۳۸ ذیل بشیر لکهنوی، بنقل از صبح گلشن آمده است.[ بَ ] (اِخ) اقلیمی است به اندلس. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ بَ ] (اِخ) دهی جزء دهستان مواضعخان بخش ورزقان شهرستان اهر. سکنهٔ آن ۳۱۲ تن. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات، حبوب. شغل اهالی آن زراعت و گله داری. صنایع دستی آن گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ بَ ] (اِخ) کوهی است از کوههای سلمی. کوه سرخی است از جبال سلمی یکی از دو کوه طی. (از معجم البلدان).[ بَ ] (اِخ) (قلعه...) قلعه ای در زوزن. (از منتهی الارب). از قلاع بشنویه اکراد از نواحی زوزان است. (از معجم البلدان) (از مرآت البلدان ج ۱) (اللباب).[ بَ ] (اِخ) (حصن...) میان حله و بغداد است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «بشیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر