معنی بشکول
5 بازدید
[ بَ / بِ ] (ص) بژکول. بشکولی . مرد جلد و چست و چابک. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج). مرد جلد و چست. (فرهنگ نظام). مرد جلد. (شرفنامهٔ منیری). جلد. (مهذب الاسماء) (سروری) (رشیدی) (مؤید الفضلاء) (صحاح الفرس). جلید. (مهذب الاسماء). و رجوع به شکول و شعوری ج ۱ ورق ۱۷۶، ۲۰۶ شود. || مرد هشیار. (برهان) (از ناظم الاطباء) (رشیدی) (فرهنگ نظام): به هر کار بیدار و بشکول باش بشب دشمن خواب فرغول باش.اسدی. || مرد قوی هیکل. (برهان) (ناظم الاطباء). مرد قوی. (فرهنگ نظام). مرد قوی و سختی کش. (شرفنامهٔ منیری). قوی اندام و کارکن. (حاشیهٔ لغت فرس اسدی). مرد قوی رنجکش. (معیار جمالی) (اوبهی). مردی کدود و قوی و رنجش کش. (صحاح الفرس). قوی هیکل و رنج کش. (سروری). قوی و سختی کش. (مؤید الفضلاء). و رجوع به پشگولی شود. || مرد حریص در کارها. (برهان) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام) (سروری) (انجمن آرا) (رشیدی) (از مؤید الفضلاء) (آنندراج) (از شرفنامهٔ منیری). حریص. (معیار جمالی). مردی بود حریص بطبع. (لغت فرس اسدی). فعال. پشت کاردار. حریص بر کار و رنج کش. (اوبهی): هرچه یابی وز آن فرومولی نشمرند از تو آن به بشکولی. عنصری (از لغت فرس اسدی و سروری و صحاح الفرس). پیشه ورانند پاک و هست دریشان کاهل و بشکول و هست مایه ور و دون. ناصرخسرو (دیوان ص ۳۵۵). چون در ارزاق بیش و کم نکندفارغ البال و مردم بشکول.شمس فخری. و رجوع به بشگولی شود. || (اِ) وسمه و آن رستنیی باشد که زنان ابرو را بدان رنگ کنند. (از برهان). وسمه و رنگ. (ناظم الاطباء). وسمه. (انجمن آرا) (آنندراج). || (فعل امر) امر بشکلولیدن است. (مؤید الفضلاء). رجوع به بشکلولیدن شود.
کلمات همقافیه با «بشکول»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ول» برای سرودن شعر