معنی بشکن
5 بازدید
[ بِ کَ ] (اِ) انگشتک. در تداول عامه آواز برآوردن در حال طرب و نشاط از میان سرانگشت ابهام بسر انگشت سبابه و یا از میان دو سبابه. آوازی که از انگشتان شخص در حال رقص و غیر آن بیرون آید: فلان بشکن خوبی میزند. با لفظ زدن استعمال می شود. (فرهنگ نظام). و رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۲۰۷ و انگشتک و بشکن زدن شود. || (فعل امر) امر از شکستن است : ای فلان این بادام را برای من بشکن. (فرهنگ نظام). رجوع به شکستن شود.[ بِ کَ ] (اِخ) دهی از دهستان سرولایت بخش سرولایت شهرستان نیشابور با ۴۶۱ تن سکنه. آب از قنات. محصول آنجا غلات. شغل اهالی آن زراعت، کرباس بافی. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «بشکن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کن» برای سرودن شعر