معنی بشکستن
8 بازدید
[ بِ کَ تَ ] (مص) شکستن و خاموش کردن. (ناظم الاطباء). مغلوب کردن. غالب شدن. شکست دادن. کسر. رجوع به شکستن و شعوری ج ۱ ورق ۲۰۷ شود: اجزاء پیاله ای که درهم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست.خیام. کشتن و مردن که بر نقش تن است چون انار و سیب را بشکستن است.مولوی.
کلمات همقافیه با «بشکستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر