معنی بشک
8 بازدید
[ بَ ] (اِ) عشوه و غمزهٔ خوبان را گویند. (برهان). عشوه و غمزه. (رشیدی) (غیاث) (مؤید الفضلاء) (از جهانگیری). عشوه و غمزه و ناز و کرشمه و دلفریبی. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا). عشوه و غمزهٔ خوبان را گویند و با لفظ زدن مستعمل است. (آنندراج). غمزه. (سروری) (فرهنگ خطی). رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۷۳ شود. || پشک. اپشک. افشک. افشنگ، شبنم. (برهان) (سروری) (فرهنگ اسدی) (انجمن آرا) (آنندراج). شبنم و ژاله. (ناظم الاطباء). شبنم باشد. (لغت فرس). شبنم که آنرا پژم خوانند. (جهانگیری). شبنم باشد و به آذربایجان گروهی زیوال گویند. (اوبهی). صقیع. (صراح) بشک چنانکه شجام، هر دو شبنم جامد است و عرب آن را صقیع گوید. صقیع؛ پشک که شبهای تیرماه مانند برف بر زمین افتد. (از منتهی الارب). اریز؛ بشک که در شبهای تیرماه بر زمین افتد. (منتهی الارب). بشک بتازی صقیع خوانند و آن نم بود سپید که بامداد بر دیوارها و سبزی نشیند. (فرهنگ اسدی چ اقبال حاشیه ۵ ص ۲۷۵). شبنم مرادف بشم. (رشیدی). ژاله و برف. (مؤید الفضلاء). ژاله و نمی که بر زمین افتد و زمین را سپید کند، ای برف. (شرفنامهٔ منیری). و رجوع به بشم شود: بشک آمد بر شاخ و بر درخت گسترد رداهای طیلسان. ابوالعباس (از فرهنگ اسدی). و رجوع به پشک شود. || تگرگ. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج): از نسیم ریاض دولت تو بر رخ گل در ثمین شده بشک. خسروانی (از سروری) (انجمن آرا) (آنندراج) (رشیدی) (نسخهٔ خطی). - بشک زدن؛ شبنم، برف زدن : و کنون باز ترا برگ همی خشک شود بیم آن است مرا بشک بخواهد زدفابلعباس عباسی (از فرهنگ اسدی). || بمجاز، شجام. شجد. شخته. سرمای سخت. رجوع به بشم و شعوری ج ۱ ورق ۱۷۳ شود. || نعل حیوانات. (ناظم الاطباء). || سرگین گوسفندان باشد. (صحاح الفرس): بشک بز ملوکان، مشک است و زعفران میسا و مشکشان و مده زعفران خویش. ابوالعباس (از صحاح الفرس). و رجوع به پشک بمعنی فضله حیوانات شود. || برق. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج). آذرخش. || نام درختی. (از برهان) (ناظم الاطباء) (شرفنامهٔ منیری) (انجمن آرا) (آنندراج) (مؤید الفضلاء). و رجوع به پشک شود. || پرده که بر در خانه آویزند. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج) (مؤید الفضلاء). || مخفف «باشد که» باشد چنانکه «بوک» مخفف بود که. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (شرفنامهٔ منیری) (سروری) (انجمن آرا) (مؤید الفضلاء).[ بَ ] (ع مص) جامه را دورادور دوختن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). دوختن بخیه دورادور. (زوزنی). بخیه فراخ زدن. (تاج المصادر بیهقی). کوک زدن. شلال کردن. بخیه های دور از هم بجامه زدن. (از اقرب الموارد). || کار بد کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). کار را بد انجام دادن. (از اقرب الموارد). || شتافتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). دویدن. (غیاث). سرعت کردن. (از اقرب الموارد). شتافتن شتر. (تاج المصادر بیهقی). || دروغ بافتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). دروغ گفتن. (غیاث) (تاج المصادر بیهقی). دروغ بستن. (از اقرب الموارد). || بریدن و گشادن زانو بند شتر را. || سبک گام زدن . || آمیختن. || فراخ ناکردن دستها را. || راندن بشتاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || راندن شتر بشتاب. (از ذیل اقرب الموارد). || سم برداشتن اسب از زمین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ بُ ] (اِ) زلف و موی مجعد را گویند. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا). زلف. (غیاث) (آنندراج) (از جهانگیری) (رشیدی). زلف و موی مجعد پیش سر که ناصیه باشد. (مؤید الفضلاء). موی جعد بود که آن پیچیده و درهم باشد. (از سروری) (فرهنگ خطی). مجعد. (زمخشری). مرغول. مجعد. القطط. سخت شدن موی یعنی بشک مرغول کرده؛ ای جعد محکم تافته. (مجمل اللغة). القطط؛ سخت بشک شدن موی. || بشک موی شدن رجل. (تاج المصادر بیهقی). و رجوع بشعوری ج ۱ ورق ۲۱۶ شود: بشک معشوق چون سپید شود عاشق از وصل نا امید شود. عنصری (از انجمن آرا). || موی پیش سر را نیز گفته اند که ناصیه باشد. (برهان) (از رشیدی) (انجمن آرا) (از ناظم الاطباء) (از جهانگیری). موی ناصیه. (انجمن آرا) (آنندراج). و رجوع به بش و پشک شود. - بشک شدن؛ تجعد. جعودت (در موی). (مجمل اللغة). جعوده. (دهار) (مجمل اللغة) (تاج المصادر بیهقی). - بشک کردن؛ تجعید. (در موی) (دهار) (مجمل اللغة). ترجیل. (مجمل اللغة). مجعد کردن. (زمخشری).[ بَ شَ ] (ع مص) رجوع به بَشک شود.
کلمات همقافیه با «بشک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شک» برای سرودن شعر