معنی بشنجه
6 بازدید
[ بِ شَ / شِ جَ / جِ ] (اِ) پشنجه. افزاری باشد که جولاهکان بدان آهار بر تانه مالند و آن دستهٔ گیاهی بود که مانند جاروب برهم بسته باشند. (برهان) (از جهانگیری) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ نظام). دست افزار جولاهان که بدان آهار بر تار کشند. (انجمن آرا) (آنندراج). و رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۹۶ و ۲۰۹ و پشنجه شود: بشنجه روی و ازرق چشم و اشقرسر او را خم گل نی خم زر. نظامی (از آنندراج) (از فرهنگ نظام). تار و پود مراد من نشود تافته بی بشنجهٔ لطفت. قریع الدهر (از فرهنگ نظام) (از انجمن آرا) (آنندراج). || آهاری باشد که بر تانه مالند. (از برهان) (از جهانگیری) (ناظم الاطباء) (از رشیدی) (از آنندراج) (از فرهنگ نظام).
کلمات همقافیه با «بشنجه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جه» برای سرودن شعر