معنی بشنج
6 بازدید
[ بَ شَ ] (اِ) تابش و طراوت رخسار و آبرو. (برهان) (ناظم الاطباء) (از جهانگیری) (انجمن آرا). طراوت رخسار و آب روی. (از آنندراج). تابش روی باشد. (سروری). طراوت رخسار و آب رو. (رشیدی) (مؤید الفضلاء) (فرهنگ نظام). تاب روی. (شرفنامهٔ منیری). آب و رنگ رخسار. تر و تازگی رخسار. || از ابزارهای نساجی است. (شعوری ج ۱ ورق ۱۵۴ و ۲۰۱). رجوع به بشنجه شود.[ بَ شَ ] (اِ) تابش و طراوت رخسار و آبرو. (برهان) (ناظم الاطباء) (از جهانگیری) (انجمن آرا). طراوت رخسار و آب روی. (از آنندراج). تابش روی باشد. (سروری). طراوت رخسار و آب رو. (رشیدی) (مؤید الفضلاء) (فرهنگ نظام). تاب روی. (شرفنامهٔ منیری). آب و رنگ رخسار. تر و تازگی رخسار. || از ابزارهای نساجی است. (شعوری ج ۱ ورق ۱۵۴ و ۲۰۱). رجوع به بشنجه شود.
کلمات همقافیه با «بشنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر