معنی بشل
5 بازدید
[ بَ شَ / بِ شِ ] (ص) از مصدر بشلیدن. پشل. نشل. گرفت و گیر باشد، یعنی دو چیز که برهم چسبند و درهم آویزند. (برهان). دو چیز بیکدیگر ملصق شده و در هم آویخته. (ناظم الاطباء). دو چیز که برهم گیرند. (سروری). گرفت و گیر است که دو تن برهم چسبند و درهم آویزند. (از انجمن آرا) (آنندراج). || (فعل امر) امر بدر آویختن و چسبیدن. (از برهان). درآویز. (از اوبهی) (مؤید الفضلاء) (صحاح الفرس) (شرفنامهٔ منیری). درآویز و بچسب. (سروری) (شعوری ج ۱ ورق ۱۷۶). بیاویز. گویند: دربشل؛ یعنی درآویز. (لغت فرس اسدی). امر بدرآویختن نیز آمده و بشلد یعنی بچسبد و درآویزد. (انجمن آرا) (آنندراج). رجوع به بشلیدن شود.[ بَ شَ ] (اِخ) از دهات سرحدی مازندران و جزو ساری باشد. رجوع به سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو چ قاهره ۱۳۴۲ هـ . ق. ص ۱۲۲ و ترجمهٔ فارسی آن ص ۱۶۳ شود.[ بِ شِ ] (اِخ) دهی از دهستان شیرگاه بخش سوادکوه شهرستان شاهی. سکنهٔ آن ۶۰۰ تن. آب آن از رودخانهٔ توجی. محصول آنجا برنج، غلات، نیشکر، لبنیات، عسل. شغل اهالی زراعت و گله داری، صنایع دستی آن پارچهٔ پشمین است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «بشل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شل» برای سرودن شعر