معنی بشر حافی
7 بازدید
[ بِ / بُ رِ ] (اِخ) نام ولیی که برهنه پا میگشت. (غیاث) (از آنندراج). یکی از اولیا که برهنه پا میگشت. (ناظم الاطباء). بشربن حرث بن عبدالرحمن به این نسبت مشهور میباشد. (سمعانی). بشربن حارث بن عبدالرحمن بن عطاءبن هلال معروف به حافی. ساکن بغداد بود. بسال ۱۵۰ هـ . ق. متولد شد و بسال ۲۲۶ هـ . ق. درگذشت. (از روضات ص ۱۳۲). مؤلف حبیب السیر مدت عمر وی را ۷۵ سال دانسته است. وی از صالحان بزرگ و از ثقات رجال حدیث بود. او را در زهد و پارسایی اخباری است. اصل وی از مرو و محل سکونتش بغداد بود و در همانجا درگذشت. مأمون دربارهٔ وی گفته : در کورهٔ بغداد کسی باقی نمانده که آدم از او حیا کند جز این شیخ. (از اعلام زرکلی). ابن ندیم وفات وی را بسال ۲۲۷ هـ . ق. نوشته و گوید: کتابی دارد بنام الزهد. (ابن الندیم ص ۲۶۱). از طبقهٔ اولی است. کنیت او ابونصر است و گویند اصل وی از بعضی دیهای مروست، مقیم بغداد گشته و آنجا برفته از دنیا روز چهارشنبه ده روز از محرم گذشته سنهٔ ۲۲۷ هـ . ق. پیش از احمد حنبل بسالها که وی را بزرگ میداشتند از احمد حنبل تا آنگاه که فتنهٔ مخلوق گفتن قرآن افتاد، وی در خانه نشست و احمد پای پیش نهاده. وی را گفتند یا ابانصر چرا بیرون نیایی و سخن نگویی نصرت دین را، تقویت اهل سنت را؟ گفت هیهات هیهات، احمد حنبل در مقام پیغامبران ایستاده است که چون وی تواند کرد مرا آن نیست. (از نفحات الانس جامی چ ۱۳۳۶ هـ . ش. مهدی توحیدی پور ص ۴۸): بشر حافی را مبشر شد ادب سر نهاد اندر بیابان طلب.مولوی. گرامی گوهری از بحر عرفان. منور اختری از برج ایقان چراغ دودمان زین خوافی که گر بودی بعهدش بشر حافی نهادی سر بپایش از ارادت شمردی خدمتش را از عبادت. (از حبیب السیر چ ۱۳۳۳ هـ . ش. خیام ج ۱ ص ۵۸۷). و رجوع به معجم الادباء ص ۲۴۶ س ۱۷ و سیرهٔ عمربن عبدالعزیز صص ۱۰۳ و ۱۷۵ و نفحات الانس ص ۲۳ و مناقب امام احمدبن حنبل ص ۱۱۶ و عیون الاخبار ج ۲ ص ۳۶۰ و ج ۱ ص ۱۸۶ و شدالازار ص ۴۶۶ و معجم الادباء ج ۱ ص ۲۴۶ و لغات تاریخیه و جغرافیه ترکی ج ۲ و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ و الاستیعاب و صفةالصفوة ج ۲ ص ۱۸۳ و تذکرة الاولیاء ج ۱ ص ۹۱ و مجمل التواریخ و القصص ص ۴۶۱ و مجالس المؤمنین و تاریخ گزیده چ لندن ص ۷۶۷ و ریحانة الادب و ابونصر شود.
کلمات همقافیه با «بشر حافی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر