معنی بشرة
4 بازدید
[ بَ شَ رَ ] (ع مص) روی پوست برداشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به بَشر شود. || بریدن موی بروت تا آنکه بشره ظاهر گردد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || خوردن ملخ همهٔ رستنی زمین را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جماع کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بَ شَ رَ ] (ع اِ) یکی بشر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به بشر شود. || ظاهر پوست. ج، بَشَر (از اقرب الموارد). - بشرة الارض؛ روییدگی زمین، گویند: ما احسن بشرتها. (از منتهی الارب). ظاهر گیاه که از زمین بدر آمده باشد. (آنندراج).[ بِ رَ ] (اِخ) نام جاریهٔ عون بن عبداللََّه. (منتهی الارب). نام جاریه ای. (ناظم الاطباء).[ بِ رَ ] (اِخ) نام اسب ماویةبن قیس. (منتهی الارب). نام اسبی. (ناظم الاطباء).[ ] (اِخ) نام قصبهٔ ناحیه ای از جبل لبنان مشتمل بر ۹ پارچه قریه. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲).[ ] (اِخ) نام محلی در ناحیه دلایهٔ اندلس . در این ناحیه عودالنجوج یافت میشود که از حیث عطر کمتر از عود هندی نیست. (از الحلل السندسیة ج ۱ ص ۱۷۹).
کلمات همقافیه با «بشرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر