معنی بشبه
6 بازدید
[ بَ بَ ] (اِ) بشمه. پوست دباغت نکرده. (رشیدی). || دانه ای است که دوای چشم است و چشمک و چاکسو نیز گویند. (رشیدی).[ بَ بَ ] (اِخ) بشبق. بمعنی بشبق است که قریه ای باشد از قرای مرو شاهجهان و بشبق معرب آنست و در این زمان بتعریب اشتهار دارد. (برهان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از سروری). قریه ای بوده از مرو شاهجهان و بسبب معرب آنست. (انجمن آرا). دهیست از مرو بشبق معرب آن، لیکن در قاموس نیز بشبه آورده نه بشبق و ظاهراً سهو کرده چه همه جا عربی می آرد نه فارسی و صاحب نصاب بشبق آورده نه بشبه. (از رشیدی). و رجوع به بشبق و مرآت البلدان ج ۱ ص ۲۱۲ و معجم البلدان شود.
کلمات همقافیه با «بشبه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر