معنی بشاعة
6 بازدید
[ بَ عَ ] (ع مص) ناخوش شدن مرد از خوردن طعام بدمزه : بشع الرجل بشعا و بشاعة. || بی مزه شدن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). || طعمی مرکب از تلخی و قبض : مثل اجتماع المرارة والقبض فی الحضض. (قانون ابن سینا). || بدبوی شدن دهان از ناکردن خلال و مسواک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || لبریز آب گردیدن رودبار: بشع الوادی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). || عاجز و تنگ شدن بکاری : بشع بالامر. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). || گلوگیر شدن. (زوزنی). گلوگیر شدن طعام. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «بشاعة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عة» برای سرودن شعر