معنی بش

معنی بش

8 بازدید
[ بَ ] (اِ) پش. مطلق بند را گویند. (از برهان). هر بندی عموماً. (ناظم الاطباء) (غیاث) (از رشیدی). بند هر چیز عموماً. (آنندراج). بند بود آهنین یا مسین یا رویین. (لغت فرس اسدی). بند و زنجیر. (فرهنگ شاهنامهٔ شفق). بند مطلق. (سروری). || بند جامه. آنجا که افراسیاب را کمربند گسیخت و گریخت، رستم گوید: بدو گفت بگرفتمش زیر کش همه بر کمر ساختم بند و بش . فردوسی (از نسخه اسدی و صحاح الفرس). || بندی که از آهن و برنج بر صندوقها زنند. (از برهان) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرا). بندهای آهن و نقره و برنج که بر درزها و پیوندهای صندوق و امثال آن نصب کنند برای استواری. (غیاث) (از آنندراج). بندی بود سیمین یا برنجین که آن را (از بهر محکمی به میخ) بر صندوقها و درها زنند. (صحاح الفرس). بندی باشد که از جهت محکمی بر صندوقها زنند. (سروری) (از معیار جمالی) (از جهانگیری). بند آهنین یا سیمین که بر تختهٔ در و صندوق زنند و به مسمار بدوزندش استحکام را. (شرفنامهٔ منیری). آن آهن بود که به مسمار زنند بر صندوق. (از لغت فرس اسدی). بند آهن و مس و مانند آن که بر تخته های صندوق و بر کاسه و بر در زنند. (رشیدی). و رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۶۹ و فرهنگ شاهنامهٔ شفق شود: ز آبنوس دری اندرو فراشته بود بجای آهن سیمین همه بش و مسمار. ابوالمؤید (از لغت فرس اسدی و سروری و غیره). فردوسی در صفت تخت طاقدیس خسروپرویز گوید: همان تخت پرویز ده لخت بود جهان روشن از فر آن تخت بود. همه نقرهٔ خام بد میخ و بش یکی زان بمثقال بد، شست و شش. فردوسی. از غایت سخاوت هرگز خزاین تو نه منع دید و نه رو نه قفل دید و نه بش. شمس فخری. || زراعتی که به آب باران حاصل شود. (از برهان). زراعتی که به آب باران حاصل دهد. (رشیدی). زراعت دیمی که به آب باران عمل آید. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (از آنندراج) (از جهانگیری). به عربی بخس نیز گویند. (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). زراعت دیمی. (از فرهنگ شاهنامه). و رجوع به شعوری ج ۱ شود. || قفل. (ناظم الاطباء). || بشن : بش و بالا. قد و بالا. قد و قامت. (فرهنگ فارسی معین).
[ بُ / بَ ] (اِ) بشک. فش. پش. کاکل آدمی. (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج). در اوستا، برش «اسفا ۱: ۲ ص ۱۴» استی، برزه، بارز (پس گردن) «اشتق ۲۲۰». رجوع به بشن، بشک، فش و حاشیهٔ برهان قاطع چ معین و فرهنگ شاهنامهٔ شفق شود. || موی گردن و یال اسب. (برهان) (سروری). در اوستا برش «اسفا ۱: ۶ ص ۲۴» استی، برز، بارز (پس گردن) «اسشق ۲۲۰» یال اسب. (ناظم الاطباء) (آنندراج). موی گردن و قفای اسب بود. (صحاح الفرس) (دستوراللغة). موی گردن اسب. (لغت فرس اسدی) (شرفنامهٔ منیری): عُرف؛ بش اسب. (مهذب الاسماء) (برهان : فز). فژ. (برهان). فُش. (لغت فرس اسدی : فش) مؤلف فرهنگ شاهنامه آرد: در فرهنگها به معنی گردن و یال اسب است و بنا به حدس بعضی لغت شناسان فرنگ، بش که فش هم خوانده اند بمعنی گردن و یال اسب از اصل اوستایی بَرِشَ مشتق شده که بمعنی سر و پشت اسب است و این لفظ اخیر در لغتهای دیگر بومی ایران بمعنی گردن هم آمده. (از فرهنگ شاهنامه): گرفتش بش و یال اسب سیاه [ اسفندیار ] ز خون لعل شد خاک آوردگاه.فردوسی. بش و یال اسپان کران تا کران براندوده از مشک و از زعفران.فردوسی. بش و یال بینید و اسب و عنان دو دیده نهاده بنوک سنان.فردوسی. ... کشان دم بر خاک ابر یال و بش سیه سم و کف افکن و بندکش.فردوسی. درع بش آتش جبین گنبد سرین آهن کتف مشک دم عنبرخوی و شمشادموی و سرویال. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی پاورقی ص ۱۴۸). کمندی و تیغی بکف یافته بش بارگی چون عنان تافته. اسدی (گرشاسب نامه). بجای نعل ماهی بسته بر پای. بجای در پروین بفته در بش.اسدی. برنگ آتش و دنبال و بش چو دود سیاه. کمال اسماعیل (از فرهنگ خطی). کفلهاش گرد و بش و دم دراز بر و یال فربی و لاغرمیان. پوربهای جامی (از سروری). || ریشه و دامن . (ناظم الاطباء). دامن. (فرهنگ فارسی معین). || طره ای که بر سر دستار و کمر گذارند. (فرهنگ فارسی معین). || (ص) ناقص و ناتمام. (از برهان) (ناظم الاطباء).
[ بِ ] (فعل امر +ضمیر) امر بر دادن باشد یعنی بدهش. (برهان). کلمهٔ امر یعنی بدهش. (ناظم الاطباء). باو بده.
[ بِ ] (حرف اضافه +ضمیر) (در تداول عوام) به او، به وی : کاغذ را بش دادم.
[ بِ ] (اِ) لغتی است هندی و در پهلوی وش و در اوستایی وِیش بمعنی زهر، بسیار بکار رفته. (یشتها ج ۱ حاشیهٔ ص ۲۷۵). حکیم مؤمن آرد: بیش به هندی بش نامند و او بیخیست منبت او بلاد چین و کوهیکه هلاهل نامند و لهذا زهر هلاهل عبارت از اوست و او سریع النفوذتر از سم افعی است و قلیل اقسام او کمتر از دو ساعت قاتل است و در بلاد هند نیز اقسام او میباشد... (تحفهٔ حکیم مؤمن ص ۶۰). و رجوع به بیش شود.
[ بِ ] (ترکی، عدد، اِ) عدد پنج در بازی نرد: شش و بش یعنی شش و پنج.
[ بَ ] (ع حرف استفهام) در تداول عوام اعراب شمال آفریقا بمعنی چگونه و چه چیز: بش تدعا؛ بای شی ء تدعا؟ و بش تعرف؛ نام شما چیست؟ (از دزی ج ۱ ص ۸۷). این کلمه را اعراب عوام عراق بکسر باء تلفظ کنند. مخفف بأیّ شی ء است و در عراق بَیْشّ تلفظ میگردد.
[ بَ ش ش ] (ع مص) بشاشة یا بشاشت. (از اقرب الموارد). گشاده رو بودن. (از اقرب الموارد). تازه روی و شادمان شدن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). - بش دوستی بدوستی؛ خوشحال شدن و شادمان گردیدن بوی. (از اقرب الموارد). شادان بدیدن کسی رفتن که از دیدار ما خرسند میگردد. (دزی ج ۱ ص ۸۷). - بش بچیزی؛ روی آوردن بر آن و خندیدن بدان. (از اقرب الموارد). - بش بکسی در پرسش؛ مهربانی کردن به او. (از اقرب الموارد). به لطف کلام و تازه رویی و گشادگی پیشانی پیش آمدن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). نواختن. تملق گفتن. خوش استقبال کردن. (از دزی ج ۱ ص ۸۷). - بش بدوست؛ روی آوردن بر وی. (از اقرب الموارد).
[ بَ ش ش ] (ع ص) باشّ. بشوش. بشاش. (اقرب الموارد). رجوع به صفات مذکور شود. شادکام و خرم و گشاده روی. (از برهان). گشاده روی. (از اقرب الموارد). تازه روی خندان : هش بش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مرد خنده روی. (آنندراج). تازه روی و شادکام. (مؤید الفضلاء). || (اِمص) خوشرویی و شادمانی. (ناظم الاطباء). خوشرویی. (منتهی الارب) (از جهانگیری). خوشی و شادمانی. - خوش و بش کردن یا خوش و بش کردن با کسی؛ در تداول عوام، خوشرویی کردن در برخورد با وی و با گشاده رویی از حال او پرسش کردن.
[ بِ شَ ] (اِ) از اصطلاح هیئت هندیانست. رجوع به ماللهند ص ۲۶۵ س ۶ و ۲۲۳ س ۶ شود.

کلمات هم‌قافیه با «بش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید