معنی بسیم
6 بازدید
[ بَ ] (اِ) به زبان زند و پازند خوش مزه و خوش لذت را گویند. (برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). هزوارش بسیم . پهلوی : بسوم . خوش . «بونکر ص ۱۰۳». بِسیم ، خوش. «یوستی، بندهش ص ۸۸». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || برخی بسیم را بمعنی خندان گرفته اند و بعضی گفته اند این کلمه در عربی استعمال نشده و آن را به «نسیم» در گلستان تصحیح کرده اند ولی چنانکه گذشت این کلمه در السنهٔ سامی سابقه دارد. (از حاشیه برهان قاطع چ معین). || (ع ص) تبسم کننده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ نظام). شادمان و مسرور و خرم و خوشحال. (ناظم الاطباء). خندان. شادمان. تبسم کننده و گشاده روی. (ناظم الاطباء): شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم بسیم وسیم.(گلستان). - بسیم بودن؛ شادمان بودن. (ناظم الاطباء). || متواضع. (ناظم الاطباء).[ ] (اِ) در تونس، نوعی نخود. (دزی ج ۱ ص ۸۷). رجوع به بسیل و بسیله شود.[ بُ سَ ] (ع اِ) بُسَین. رجوع به بسین، و دزی ج ۱ ص ۸۷ شود.[ بَ ] (اِخ) ابراهیم افندی. منشی اول هیئت رئیسه جامع احمدی بود. او راست : ادب اللغة و ملکةالذوق، سخنرانیی که وی در باشگاه کارمندان اسکندریه ایراد کرد و بسال ۱۳۲۸ هـ . ق. در ۴۸ ص در مطبعهٔ وطنیهٔ اسکندریه چاپ گردید. (از معجم المطبوعات ستون ۵۶۵).[ بَ ] (اِخ) صالح افندی از شعرای متأخر عثمانی و از مردم اسلامبول و از خواجگان بود و بسال ۱۲۴۳ هـ . ق. درگذشت. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲).[ بَ ] (اِخ) محمد افندی از شعرای متأخر عثمانی و از موالی بود و بسال ۱۲۴۳ هـ . ق. درگذشت. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲).
کلمات همقافیه با «بسیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر