معنی بسیجیده
5 بازدید
[ بَ دَ / دِ ] (ن مف) بسیچیده. سامان و کارسازی کرده شده و ساخته و آماده گردیده. (برهان). مهیا شده. (ناظم الاطباء). ساخته. (شرفنامهٔ منیری). بسغده. (صحاح الفرس). بمعنی ساخته و آماده بود هرچه باشد از شغلها و کارها. (اوبهی). ساز کار کرده. (از سروری). مجهز شده : به لشگر بگفت آنچه بشنید شاه بدان تا بسیچیده باشد براه.فردوسی. بهر سو یکی نامه ای کن دراز بسیجیده باش و درنگی مساز.فردوسی. هم اندر زمان بیژن آمد دمان بسیچیدهٔ رزم با ترجمان.فردوسی. بفرمود تا صد شتر باروار بسیجیده کردند و بستند بار. (یوسف و زلیخا). دو صد جامه و زیور رنگ رنگ بسیجیده و ساخته تنگ تنگ. (یوسف و زلیخا). یافتند گرگانیان را آنجا ثبات کرده و جنگ را بسیجیده. (تاریخ بیهقی). چون... فضیحت خویش بدید [ شتربه ]... بسیجیده جنگ آغازد. (کلیله و دمنه). و حرمت هجرت و وسیلت غربت را مایه و ساقهٔ آن گردانیده و بسیجیدهٔ آن شد. (کلیله و دمنه). همه از سر یقین صادق و رغبت تمام بسیجیدهٔ کار شدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || ساز کرده بسفر. (شعوری ج ۱ ورق ۱۹۶). || ساز سفر کرده شده. (ناظم الاطباء). || قصد و اراده نموده. (ازبرهان). قصد شده. (ناظم الاطباء). قصد کرده. (شرفنامهٔ منیری). || مرتب شده. || سامان داده شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بسیجیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر