معنی بسندهکار
6 بازدید
[ بَ سَ دَ / دِ ] (ص مرکب) راضی شده و خشنودشده. (ناظم الاطباء). حَسیب. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). || کافی. (محمدبن عمر). || قانع : کس جاه او نجوید و هرکو بزرگتر دارد بجاه خدمت او دل بسنده کار.فرخی. اگر خواهی بی رنج توانگر باشی بسنده کار باش. (منسوب به نوشیروان، از فارسنامه).
کلمات همقافیه با «بسندهکار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر