معنی بسم
6 بازدید
[ بَ ] (ع مص) دندان سپید کردن و باسم نعت آن است. (منتهی الارب). نرم خندیدن و دندان سپید کردن. (آنندراج). تبسم کردن. (از ناظم الاطباء). اندک خندیدن بی آواز و گویند بجز خنده است. (از اقرب الموارد). || خنداندن. (دزی ج ۱ ص ۸۷). || و ما بسمت فی الشیی؛ نچشیدم آن را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گماریدن یعنی چنان خندیدن که دندان پیشین برهنه شود. (دهار).[ بِ ] (ع اِ) مخفف بِاِسم یعنی بنام، مانند بسم اللََّه الرحمن الرحیم، بنام ایزد بخشایندهٔ بخشایشگر. (از ناظم الاطباء). || مخفف بسم اللََّه. (آنندراج): نجسته فقر، سلامت کجا کنی حاصل نگفته بسم، بالحمد چون کنی مبدا. خاقانی. هست امین چار حرف و تاج سه حرف بسم بین هم سه حرف و اللََّه چار.خاقانی. ورق چو کار فروبسته بازنگشاید بهر کتاب که نامش چو بسم عنوان نیست. حیاتی گیلانی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بسم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سم» برای سرودن شعر