معنی بسط
5 بازدید
[ بَ ] (ع اِمص) فراخی. (غیاث اللغات) (مؤیدالفضلاء) (آنندراج). فراخی. وسعت. (ناظم الاطباء). گشادگی. پهن شدن. پهنی یافتن. پهنی. پهنا. (نفایس الفنون). فراخی. حیز میان ذرات. انشراح. (نفایس الفنون). پهن کردگی. (ناظم الاطباء). جای فراخ. (مؤید الفضلاء). || مأخوذ از تازی در اصطلاح جغرافی، وسعت. گسترش. پهناوری شهر یا سرزمین :[ بَ ] (ع اِ) معجون مسکری. (ناظم الاطباء: بسطی).[ بِ / بُ / بَ سُ ] (ع ص، اِ) ناقه ای که بچهٔ وی را با وی گذارند و باز ندارند، ج، ابساط و بُسُط و بِساط و بضم شاذ است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || یده بسط و بسط مطلق دست او گشاده است و از آنست: یدا اللََّه بسطان؛ یعنی دو دست وی منبسط است. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دست گشاده. دست گشوده. فراخ دست: یده بسط؛ دست او گشاده است. (منتهی الارب). || ج، بساط. (ترجمان تهذیب عادل بن علی ص ۲۶). جِ بسیط. رجوع به دو کلمهٔ مذکور شود.[ بُ سُ ] (ع اِ) جِ بساط، گستردنیها. شادروانها. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «بسط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سط» برای سرودن شعر