معنی بسر پیچیدن
6 بازدید
[ بِ سَ دَ ] (مص مرکب) الحاح و سماجت کردن. (غیاث) (آنندراج). || نام داوست از کشتی. (غیاث). نام فنی است از کشتی. (آنندراج). و رجوع به بر سر پیچیدن شود. || بسر پیچیدن دستار و مانند آن. (از آنندراج): غیرپندارت بسر دستار زر پیچیده ام این نه دستار است دردسر بسر پیچیده ام. میرزا امان اللََّه امانی (از آنندراج). || باصطلاح لوطیان فعل بد کردن را گویند. (از آنندراج): پر مکرر شده دستار زری ساده باشد بسرش می پیچم. میرنجات (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بسر پیچیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر