معنی بسر درآمدن
4 بازدید
[ بِ سَ دَ مَ دَ ] (مص مرکب) پیش پا خوردن. (آنندراج). بزمین افتادن. تعثر. (منتهی الارب). عاثر. عثار. (تاج المصادر بیهقی). با سر به زمین خوردن. (فرهنگ فارسی معین): گرنه مستی از ره مستان و شر و شورشان دورتر شو تا بسر درناید اسبت ای پسر. ناصرخسرو. از غاشیه داری تو خورشید از گرم روی بسر درآید. نورالدین ظهوری (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بسر درآمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر