معنی بسری
6 بازدید
[ بُ ] (ص نسبی) منسوب به بسر. رجوع به بسر شود.[ بُ ] (اِخ) ابوعبید محمدبن حسان بن بسری حسانی زاهد، او را گفتاریست در طریقت و کراماتی. وی از سعیدبن منصور خراسانی و دیگران... حدیث کرد. و گروهی از وی روایت دارند. (از معجم البلدان). و رجوع به ص ۱۷۹ همین کتاب شود.[ بُ ] (اِخ) احمدبن ابراهیم محدث بود. (منتهی الارب).[ بُ ] (اِخ) احمدبن عبدالرحمن محدث بود. (منتهی الارب).[ بُ ] (اِخ) عادل، نصرةالدین ملقب به صائن وزیر. وزیر الجایتو سلطان محمد خدابنده. مستوفی آرد: وزارت بر ملک نصرةالدین عادل بسری که نایب امیرچوبان بود مقرر شد و صائن وزیر لقب یافت. (تاریخ گزیده چ عکسی ۱۳۲۸ هـ . ق. لندن ص ۶۰۶، ۶۰۸).[ بُ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه عم زاده احمدبن عبدالرحمن محدث بود. (از منتهی الارب).[ بُ ] (اِخ) محمدبن ولید، محدث بود. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «بسری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر