معنی بسر

معنی بسر

5 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) آب سرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ماء بارد. (از اقرب الموارد). || کلح. قطوب. مقابل بشر. (یادداشت مؤلف).
[ بَ ] (ع مص) خراشیدن سر ریش را پیش از نضج . (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بسر قرحه؛ باز کردن پوست را از ریش پیش از بهبود یافتن پس چرک بهم رسانیدن. (از اقرب الموارد). کاویدن دملی نه بهنگام. (تاج المصادر بیهقی). || شتابی کردن و پیش از وقت گرفتن. (آنندراج) (منتهی الارب). اعجال. (اقرب الموارد) || غلبه نمودن. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). مقهور ساختن. (از متن اللغة). || ترش روی گردیدن. قوله تعالی:{/B عَبَسَ وَ بَسَرَ.۲-۴۷۴:۲۲/} (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || گشنی کردن نر پیش از رغبت ماده. (آنندراج). جهیدن شتر نر بر شتر ماده پیش از خواهش آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گشنی کردن فحل نه بهنگام. (تاج المصادر بیهقی). || گشن دادن خرمابن را پیش از وقت آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بیوقت حاجت خواستن. (آنندراج). حاجت خواستن نه بوقت خویش. (زوزنی). طلب کردن حاجت نه بهنگام. (تاج المصادر بیهقی). خواستن حاجت را در غیروقت آن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). طلب کردن حاجت در جز هنگام آن. (از اقرب الموارد). || در نبیذ خرما، بسر آمیختن. گشنی دادن درخت خرما را پیش از وقت. (آنندراج). بُسر آمیختن در نبیذ خرما. (منتهی الارب). || نوشیدن شیر از خیک پیش از آنکه ماست شود در آن. (آنندراج). خوردن شیر مشکیزه را پیش از آنکه بخسبد و سطبر گردد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || خواستن قرض پیش از وقت موعود. (آنندراج). تقاضای دین کردن پیش از میعاد. || آغاز کردن به چیزی. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). ابتدا بکاری کردن. (از متن اللغة). || چرانیدن ستور گیاه نارسیده را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || بچشم آغیل دیدن. (یادداشت مؤلف).
[ بُ / بُ سُ ] (ع اِ) غورهٔ خرما و آنچه از شکوفهٔ خرما اول ظاهر شود آن را طلع خوانند و چون بسته گردد، سَیّاب گویند و هرگاه سبز گردد جَدّال و سَراد و خَلال و چون اندکی کلان گردد آن را بغو خوانند و چون از آن کلان شود بُسر است بعد از آن مَخَطَّم بعد از آن مُوَکِّت بعد از آن تَذنوب. بعد از آن جُمسَه بعد از آن ثَعدَه و خالع و خالعة و چون پختگی آن بانتها رسید رطب نامند و مَعود و بعد از آن تمر. (منتهی الارب). کنک خرما. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی). خرمای خام که هنوز پخته نشده باشد. (غیاث) (آنندراج). خارک. (مهذب الاسماء). خرما هنگامیکه هنوز زرد است. (دزی ج ۱ ص ۸۳). خرما پیش از رطب نشدن و آن هنگامی است که رنگ بگیرد و نرسد. (از اقرب الموارد). خاره خرما. خرمای نرسیده. خرما که هنوز پخته و رطب نشده باشد. خرمای ترش و شیرین. غورهٔ خرماست که زرد و مایل به شیرینی شده باشد و مرتبهٔ چهارم از مراتب هفتگانهٔ خرما باشد و در هر مرتبه حرارت آن می افزاید. (از فهرست مخزن الادویه) و رجوع به ص ۱۴۰ همین کتاب و شعوری ج ۱ ورق ۲۱۴ شود: درد عسر افتاد و صافش یسر آن صاف چون خرما و دردی بسر آن.مولوی. جالینوس در کتاب اغذیهٔ خویش گفته است در شهرهای معتدل بسر نمیرسد و خرمای تر نمیشود و بدین جهت نمیتوان آن را در آفتاب خشک کرد و در انبار اندوخت. از این رو در اینگونه شهرها مردم ناگزیر تازهٔ آن را میخورند. و رجوع به بُسُر و تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ص ۷۸ و دزی ج ۱ و فهرست مخزن الادویه ص ۱۴۰ و ابن بیطار متن عربی ص ۹۴ و ترجمهٔ فرانسوی ص ۲۲۶ شود. || تازه از هر چیز. (آنندراج). نو و تازه از هر چیز. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || آب باران تازه باریده. ج، بِسار. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || جوان، مرد باشد یا زن. (آنندراج) (منتهی الارب). جوان خواه مرد باشد و یا زن. (ناظم الاطباء). - بسرالسکر؛ نوعی مرغوب و شیرین از غورهٔ خرما. رجوع به جیسوان و دزی ج ۱ ص ۸۳ شود. - لک بسر؛ نوعی صمغ. رجوع به دزی ج ۱ ص ۸۳ شود. - حجرالبسر؛ نام سنگ سفیدیست که به شکل در بزرگی باشد. رجوع به دزی ج ۱ ص ۸۳ و کلمهٔ حجرالبسر شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن ابی بسر مازنی. پدر عبداللََّه بن بسر از بنی مازن بن منصوربن عکرمه. در صحیح مسلم نام وی در ضمن حدیثی که از عبداللََّه بن بسر پسر وی نقل شده، آمده است. او دو پسر و دخترش صحبت حضرت رسول (ص) را درک کرده اند. (از الاصابة باختصار). و رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۵۳ و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن ارطاة، ابن ابی ارطاة. ابوعبدالرحمن از صحابه ای است که در صحبت وی اختلاف است. بقولی در روزگار معاویه و بقول دیگر در خلافت ولید بسال ۸۶ هـ . ق. درگذشته است. (از الاصابة باختصار). و رجوع به همین کتاب ج ۱ ص ۱۵۲ و ۱۵۳ و منتهی الارب و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ و اعلام زرکلی و تاریخ اسلام ص ۱۵۱ والبیان والتبین ج ۲ ص ۴۳ و تمدن جرجی زیدان ج ۴ ص ۸۲ و عقدالفرید ج ۴ ص ۸۹ و ج ۶ ص ۱۲۵ و حبیب السیر چ خیام ج ۱ شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن جِحاش ، ابن جَحّاش. از خاندان قرشی بود که به حمص فرود آمد و هم بدانجا درگذشت. مردم عراق او را بسر و مردم شام وی را بشر نامند. گویند بجز جبیربن نفیر کسی از وی روایت نکرد. (از الاصابة باختصار). و رجوع به ج ۱ ص ۱۵۳ همین کتاب و تاج العروس شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن حمید. تابعی است. (منتهی الارب).
[ بُ ] (اِخ) ابن راعی العیر اشجعی از صحابهٔ حضرت رسول (ص) بود. دربارهٔ وی اختلاف نظر است. برخی وی را از صحابه شمرده و گروهی او را منافق خوانده اند و برخی گفته اند ممکن است در آغاز منافق بوده و سپس اسلام آورده باشد. (الاصابة ج ۱ ص ۱۵۳ باختصار) و رجوع به همین کتاب و قاموس الاعلام ترکی و منتهی الارب شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن سفیان بن عمرو... خزاعی. ابن کلبی گوید وی از کسانی بود که حضرت پیامبر (ص) در ضمن نامه ای که به خزاعه نوشت نام وی را بدینسان یاد کرد: بسم اللََّه الرحمن الرحیم من محمد رسول اللََّه الی بدیل بن ورقاء و بسرو... و بگفتهٔ ابوعمرو به سال ششم هجری اسلام آورد و نام وی در حدیبیه و جز آن آمده است. (از الاصابة باختصار) و رجوع به همین کتاب ج ۱ ص ۱۵۴ و الاستیعاب ص ۶۷ شمارهٔ ۲۰۴ و منتهی الارب و امتاع و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن سعید تابعی است. (منتهی الارب). رجوع به تاریخ الخلفا ص ۱۶۳ و المصاحف ص ۲۵ شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن سلیمان دختر وی سعید از وی روایت کرده که از پیامبر حدیث شنید و پشت سر وی نماز گزارد. (از الاصابة باختصار). و رجوع به همین کتاب ج ۱ ص ۱۵۴ و قاموس الاعلام ترکی شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن حضرمی وی از صحابیانی بود که به حمص فرود آمد و بگفتهٔ احمدبن محمدبن عیسی، ابوالمثنی از وی روایت کرده است. (از الاصابة باختصار). و رجوع به همین کتاب ج ۱ ص ۱۵۴ شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن عبید. تابعی است. (منتهی الارب).
[ بُ ] (اِخ) ابن عصمت مزنی از سادات مزینه بود و بگفتهٔ ابوبشر آمدی از پیامبر (ص) شنید که می فرمود کسی که جهینه را بیازارد مرا آزرده است. ابن عساکر نام وی را در ذیل بشر آورده است. (از الاصابة باختصار) و رجوع به همین کتاب ج ۱ ص ۱۵۴ و بشر شود.
[ بُ ] (اِخ) سلمی پدر رافع است. رجوع به بشر و الاصابة ج ۱ ص ۱۵۴ و الاستیعاب شود.
[ بُ ] (اِخ) ابن محجن دیلی. تابعی است. (منتهی الارب). تابعی مشهوریست بنا به عقیدهٔ بخاری و جمهور محدثان ولی بغوی و جز او وی را در شمار صحابه آورده اند. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۸۶ شود.
[ بُ ] (اِخ) دهیست به حوران. (منتهی الارب). نام قریه ای از اعمال حوران از اراضی دمشق در سرزمینی که آن را لحا گویند... آورده اند که آرامگاه یسع پیغمبر (ص) در آنجاست. (از معجم البلدان ج ۱ ص ۶۲۱). و رجوع به همین کتاب ج ۱ ص ۱۷۸ شود.
[ بُ ] (اِخ) نام دهی در بغداد. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ بُ سَ ] (ع اِ) جِ بسرة. (ناظم الاطباء). رجوع به بسرة شود.
[ بُ سِ ] (اِخ) نام وزیر نصرانی. (غیاث).
[ بِ سَ ] (ق مرکب) بروی سر. بطرف سر و بسمت سر. || (اِ مرکب) انتها و نوک. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «بسر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «سر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید