معنی بستنی
6 بازدید
[ بَ تَ ] (ص لیاقت، اِ مرکب) هرچیز درخور بستن. پارچه ای که بدان دستهٔ کاغذ و کتاب و دفتر و جز آن را بهم می بندند. (ناظم الاطباء). || لنگ حمام. فوطهٔ حمام. (در اصطلاح حمامیان). || کسی که بستن وی لازم باشد. درخور بستن. لایق بستن. ازدر بستن : من اینک به پیش توأم مستمند بکش کشتنی بستنی را ببند. فردوسی. || هر شربت فسردهٔ یخ بسته. (ناظم الاطباء). مبردی که از شیر و شکر یا آب میوه ها در یخ افسرند و انواع آنها عبارتند از: بستنی شیر و وانیل، توت فرنگی، آلبالو، و جز آن.
کلمات همقافیه با «بستنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر