معنی بستدن
6 بازدید
[ بِ تَ دَ ] (مص) ستدن. گرفتن : بیاورد پس نامه مرد جوان ازو بستد آن نامه را پهلوان.فردوسی. ز بیچارگان خواسته بستدی ز نفرین بروی تو آمد بدی.فردوسی. جهان را چنین است ساز و نهاد ز یکدست بستد بدیگر بداد.فردوسی. روز پیکار و روز کردن کار بستدندی ز شیر شرزه شکار.عنصری. ندادند و بستد بجنگی که خاک ز خون شد در آن جنگ چون ارغوان. فرخی. من ز همه جهان دلی داشتم آمدی و ز دست من بستدی.فرخی. تا دل من ز دست من بستدی سربسر ای نگار دیگر شدی.فرخی. و عبداللََّه بن احمد مالها بستدن گرفت. (تاریخ سیستان). و نعمتی که داشت پاک بستدند. (تاریخ بیهقی). و خوارزمشاه نیزه بستد و پیش رفت چون علامتش لشکر بدیدند چون کوه آهن درآمدند. (تاریخ بیهقی). بچندان که او چشم بر هم زدش شد و بستد و باز پس آمدش. (از لغت فرس اسدی). گفتند نام تو چیست؟ گفت بخت نصر، گفتند ای پسر وقتی که بر بنی اسرائیل ظفر یابی ما را امان دهی؟ گفت امان دهم و بزرگ گردانم و عزیز دارم و نشان بستدند و رفتند. (قصص الانبیاء ص ۱۷۹). و رجوع به استدن، ستدن و ستاندن شود. || مسخر کردن. تصرف کردن. فتح کردن : همان رستم است این که مازندران شب تیره بستد بگرز گران.فردوسی. و در کرکوی بستدند و بسیار مردم بکشتند، گبر و مسلمان. (تاریخ سیستان). سلطان در یک روز آن قلاع هفتگانه بستد و غارت کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۵). سلطان در این مسافت به هر بقعه ای که رسید هر قلعه ای دید بستد و خراب کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۴).
کلمات همقافیه با «بستدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر