معنی بسبسة
6 بازدید
[ بَ بَ سَ ] (ع مص) سرعت نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بلفظ بس بس خواندن. (منتهی الارب). بلفظ بس بس خواندن ناقه را. (آنندراج). و بسبسة بالغنم او الناقة؛ بلفظ بسبس خواندن گوسپند یا شتر را. (ناظم الاطباء). || مداومت کردن بر چیزی. (منتهی الارب). مداومت کردن ناقه بر چیزی. (آنندراج): بسبسةالناقه؛ مداومت کردن ماده شتر بر چیزی. (ناظم الاطباء).[ بِ بِ سَ ] (اِ) گیاهی است. مو. تامساورت تامشاورت. کمون الجبل. (یادداشت مؤلف). رجوع به مو، کمون الجبل و تامساورت شود.[ بَ بَ سَ ] (اِخ) بسبسةبن عمروبن ثعلبةبن خرسةبن زید... هم سوگند بنی طریف بن الخزرج بن ساعدة... بود و بگفتهٔ ابن اسحاق وی را بسبس نیز گویند. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۱۵۲. و بسبس بن عمرو والاستیعاب ص ۷۱. و امتاع الاسماع ص ۶۳ شود.
کلمات همقافیه با «بسبسة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سة» برای سرودن شعر