معنی بسباس
5 بازدید
[ بَ ] (ص) بسباش. هرزه و بی معنی. (برهان) (رشیدی) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). بمعنی سخن هرزه و بی معنی. (انجمن آرا) (آنندراج) (جهانگیری) (شعوری ج ۱ ورق ۱۶۸) (سروری): ای گران جان قلتبان بس بس زین فضولی و حکمت بسباس. مختاری غزنوی (از انجمن آرا، آنندراج، جهانگیری، رشیدی و فرهنگ نظام). ضمیرش وعاء انیسون و قرفه و بسباس و شیرین کاری اعمالش تشریب شربت ریواس... (درهٔ نادره چ شهیدی چ ۱۳۴۱ هـ . ش. طهران ص ۹۷).[ بَ ] (ع اِ) در عربی بزباز. (برهان). یک نوع گیاه معطر. (ناظم الاطباء). به عربی دوایی است که آن را بزباز و بسباسه هم گویند. (شعوری ج ۱ ورق ۱۶۸). بسباس، بسباسه، بسبس، رازیانج. (دزی ج ۱ ص ۸۳). رازیانه. رازیانج انکزان. نامی است که در مغرب و اسپانیا به رازیانج میدهند. (ابن بیطار ص ۹۵ و ترجمهٔ فرانسوی آن ج ۱ ص ۲۲۷). لفظ مذکور معرب بزباز است نه فارسی. (فرهنگ نظام). در صیدنهٔ ابوریحان آمده است که برگ جوز بویا را چون از درخت جدا سازند بسباس گویند و بگفتهٔ دیگر جوز بویا و بسباس از یک درخت است که در اقاصی بلاد هند بود برخی منبت آن را سور و برخی زمین جاوه دانسته اند. بسباس را به رومی زادیقوس گویندو به سریانی بسباس. و منقول مخلصی آورده اند که او را به یونانی طریفولیا و طریفولین گوید. و فرازی گوید اهل هند و سند آن را جادوبوی گویند و به پارسی سبزدار نامند و بقول بعضی به هندی آن را ابرسناروا (کذا) گویند. (از ترجمهٔ صیدنه نسخهٔ خطی کتابخانه مؤلف). و رجوع به بسباسه شود. - بسباس صخری؛ بسباس بحری. بسباس هند. (دزی ج ۱).
کلمات همقافیه با «بسباس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر