معنی بساک
6 بازدید
[ بَ ] (اِ) تاجی را گویند که از گلها و ریاحین و اسپرغمها و برگ مورد سازند و پادشاهان و بزرگان روزهای عید و جشن و مردمان در روز دامادی بر سر گذارند. (برهان) (فرهنگ نظام). چون تاجی بود که از اسپرغمها کنند. (لغت فرس اسدی) (رشیدی). تاجی که از گلها بافند، هندش سپهر خوانند. (شرفنامهٔ منیری). تاجی گویند که از گلها و ریاحین و مورد ساخته در روز اعیاد یا دامادی بر سر کسی نهند. (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). چون تاجی بود از ریاحین و ازهار و انوار و اسپرغمها کنند که در روز عشرت بر سر نهند. (اوبهی) (جهانگیری) (سروری). و رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۷۳. و کلمهٔ پساک شود: هر یک بر سر بساک مورد نهاده آبش می سرخ و زلف و جعدش ریحان. رودکی. من بساک از ستاک بید کنم با تو امروز جفت سبزه منم. رودکی (از احوال و اشعار رودکی چ ۱ ص ۱۱۹۴). چونکه یکی تاج و بساک ملوک باز یکی کوفتهٔ آسیاست. رودکی (از احوال و اشعار رودکی چ ۱ ص ۱۲۱۱). همه امیدش آنکه خدمت تو بسرش بر نهد ز بخت بساک.ابوالفرج رونی. ز زیور همه غرق در سیم و زر بساکی ز گل برنهاده به سر.اسدی. همچو خاک جناب شاه جهان خاک پایت مراست تاج بساک. شمس فخری.
کلمات همقافیه با «بساک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر