معنی بسامان
7 بازدید
[ بِ ] (ص مرکب، ق مرکب) نیک و خوب و راست. (ناظم الاطباء): که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد بسامان درین ملک زیست. سعدی (بوستان). کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است. سعدی (بوستان). بسامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری بدرمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم.حافظ. || با سامان؛ منظم، مرتب : بزارید در خدمتش بارها که هیچش بسامان نشد کارها. سعدی (بوستان). و رجوع به شعوری، ج ۱ ورق ۱۸۶ شود. || خوش حالت. || آسوده خاطر. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بسامان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر