معنی بسامان

معنی بسامان

7 بازدید
[ بِ ] (ص مرکب، ق مرکب) نیک و خوب و راست. (ناظم الاطباء): که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد بسامان درین ملک زیست. سعدی (بوستان). کسی گفت و پنداشتم طیبت است که دزدی بسامان تر از غیبت است. سعدی (بوستان). بسامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری بدرمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم.حافظ. || با سامان؛ منظم، مرتب : بزارید در خدمتش بارها که هیچش بسامان نشد کارها. سعدی (بوستان). و رجوع به شعوری، ج ۱ ورق ۱۸۶ شود. || خوش حالت. || آسوده خاطر. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «بسامان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید