معنی بسام
5 بازدید
[ بَ سْ سا ] (ع ص) بسیار تبسم کننده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خندان و شکفته. (غیاث). خندنده. خنده رو. خوشرو: چو چرخ بود هیکل شبدیز تو جوال چو صبح بود چهرهٔ شمشیر تو بسام. مسعودسعد. مراد و مطلب دنیا و آخرت نبرد مگر کسی که جوانمرد باشد و بسام. سعدی (صاحبیه).[ بَ سْ سا ] (اِخ) نام جد ابوالحسن علی بن محمدبن منصوربن نصربن بسام. شاعر مشهور بسامی از مردم بغداد است. محمدبن یحیی صولی از وی روایت دارد. (از لباب الانساب ص ۱۲۱). و رجوع به المصاحف ص ۶ و ابن بسام شنستری و علی بن محمدبن نصر بسام در همین لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.[ بَ سْ سا ] (اِخ) ابن ابراهیم قهری. ابن اثیر در ذیل حوادث سال ۱۳۱۴ هـ . ق. دربارهٔ خلع بسام بن ابراهیم آرد: درین سال بسام بن ابراهیم بن بسام خلع شد. وی از مردم خراسان بود و از لشکریان سفاح با جماعتی خودسرانه و در نهان بمداین رفت. سفاح، خازم بن خزیمه را بسوی وی گسیل کرد و میان آنان نبرد شد. و در نتیجه بسام و همراهانش منهزم شدند و بیشتر کسانیکه به وی پیوسته بودند در حال هزیمت به قتل رسیدند. (از کامل ابن اثیر ج ۵ ص ۲۱۴، ۲۱۵).[ بَ سْ سا ] (اِخ) (ابو...) موسی بن عبداللََّه بن یحیی بن جعفر مصدق حسینی کوفی چنانکه در تاریخ ذهبی آمده است با جنگجویان به اندلس رفت و بسال ۴۸۶ هـ . ق. در بلاد بنی حماد شهادت یافت. (از تاج العروس).[ بَ سْ سا ] (اِخ) سیستانی. ابن زیاد، مأمور سیستان از جانب ابراهیم بن جبریل حاکم سیستان بود صاحب تاریخ سیستان آرد: و ابراهیم بن جبریل را ولایت داد بر سیستان [فضل بن یحیی ] و ابراهیم، بسام بن زیاد را اینجا [بسیستان ] فرستاد و بسام اندرآمد روز دوشنبه سه روز گذشته از صفر سنهٔ تسع و سبعین. (تاریخ سیستان چ ۱ ص ۱۵۴).[ بَ سْ سا ] (اِخ) سیستانی از علما و بزرگان ایران و سیستانی الاصل است صاحب تاریخ سیستان آرد: و از پس وی [یحیی بن معاذبن مسلم ] بسام مولی لیث بن بکربن عبدمناف بن کنانة [ که ] از بزرگی درجات و علم بدان جایگاه برسید که خویشتن را بصدهزار دینار بازخرید از مولای خویش، گفتند که خیری خط نخواهی؟ گفت نه که من خویشتن را بیش از این ارزم و نیک نقد برکشید و بداد. و ابراهیم بن بسام با بزرگی او، پسر او بود. (تاریخ سیستان چ ۱ ص ۱۸). و رجوع به ص ۸۲ همین کتاب شود.[ بَ سْ سا ] (اِخ) کُرد. کورد خارجی، قدیم ترین شاعر پارسی گوی فارس. بهار آرد: لیکن قدیمترین اشعار فارسی که در خراسان و سیستان از طرف حنظلهٔ بادغیسی، و محمدبن وصیف سگزی و بسام کرد خارجی و غیرهم گفته شد، بزبان فصیح دری بود. (سبک شناسی بهار ج ۱ ص ۲۱). و رجوع به همین کتاب ج ۲ ص ج شود: و بسام کورد از آن خوارج بود که بصلح نزد یعقوب آمده بودند، چون طریق وصیف بدید اندر شعر، شعرها گفتن گرفت و ادیب بود. و حدیث عمار اندر شعری یاد کند: هر که نبود او به دل متهم بر اثر دعوت تو کرد هم (کذا) عمر ز عمار بدان شد بری کاوی خلاف آورد تا لاجرم دید بلا بر تن و بر جان خویش گشت بعالم تن او در الم مکه حرم کرد عرب را خدای عهد ترا کرد حرم در عجم هر که درآمد همه باقی شدند باز فنا شد که بدید این حرم. (تاریخ سیستان چ ۱ ص ۲۱۱).
کلمات همقافیه با «بسام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر