معنی بزیع
5 بازدید
[ بَ ] (ع ص، اِ) کودک که بی حجابانه حرف زند. || کودک ظریف و ملیح. || مرد ظریف. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). - قصر بزیع؛ قصری ظریف، و فی الحدیث: مررت بقصر مشید بزیع. قال صاحب النهایة: البزیع؛ الظریف من الناس. شبه القصر به لحسنه و کماله. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بَ ] (اِخ) ابن حسان، مکنی به ابوالخلیل. غوث است و ابن المصطفی از او روایت کند.[ بَ ] (اِخ) ابن یونس. رئیس صنف بزیعیه از فرقهٔ غالیه. (مفاتیح العلوم از یادداشت دهخدا). و نیز رجوع به بزیغ شود.[ بَ ] (اِخ) نام چند تن از محدثان است بدین شرح: بزیع عطار. بزیع ضبی. بزیع ازدی. بزیع کوفی. بزیع لحام. بزیع مخزومی و جز آنها. رجوع به الاصابة فی تمییز الصحابة و قاموس الاعلام ترکی و تاریخ سیستان و ذکر اخبار اصفهان و تنقیح المقال شود.
کلمات همقافیه با «بزیع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر