معنی بزیستن
7 بازدید
[ بِ تَ ] (مص) (از: ب +زیستن) زیستن. زندگانی کردن. (یادداشت بخط دهخدا): شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست. سعدی (گلستان). رجوع به زیستن شود. || رفتار کردن. (یادداشت بخط دهخدا): با خلق راه دیگر هزمان میاز تو یکسان بزی اگر نه ز اصحاب بابکی.اسدی.
کلمات همقافیه با «بزیستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر