معنی بزیدن
6 بازدید
[ بَ دَ ] (مص) وزیدن. (برهان) (فرهنگ شعوری) (آنندراج): ای نقش مهر بر همه دلها نشسته ای وی باد لطف بر همه تنها بزیده ای. اثیرالدین اخسیکتی. هود هدی توئی و من از تو چو صرصری بر عادیان جهل بعادت بزیده ام.خاقانی. || زدن پنبه و غیره. (یادداشت بخط دهخدا): الحلیج؛ پنبهٔ بزیده. الحلاج؛ پنبه بز. (مهذب الاسماء خطی از یادداشت دهخدا).
کلمات همقافیه با «بزیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر