معنی بزی
5 بازدید
[ بُ ] (ص نسبی) نسبت به بز، یعنی همانند و شبیه بز. - ریش بزی؛ ریش شبیه بریش بز، یعنی دراز با نوکی تیز. نوعی از نزدن ریش که نوک تیز دارد. (یادداشت بخط دهخدا). || (اِ) در تداول و زبان کودکان بمعنی بز. || کلمه ایست برای اظهار رأفت و عطوفت. || (حامص) بچگی. کودکی. جوجگی. (یادداشت بخط دهخدا).[ بَ زی ی ] (ع ص، اِ) همشیر، یقال: هذا بزیی؛ ای رضیعی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بَ زا ] (ع مص) برابری کردن. (از منتهی الارب). || (اِمص) کجی پشت نزدیک سرین یا اشراف وسط پشت بر سرین یا بیرون آمدگی سینه و درآمدگی پشت با بیرون آمدگی سرین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بَ زْ زی ی ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبداللََّه بن قاسم بن نافع بن ابی بزة مکی، مکنی به ابوالحسن، و نسبت وی به ابوبزة جد اعلای اوست. از قراء معروف است و قرائت ابن کثیر را داشته است. (از لباب الانساب). و رجوع به تاریخ الخلفاء ص ۲۳۹ و المعرب جوالیقی و فهرست آن و اعلام زرکلی شود.
کلمات همقافیه با «بزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر