معنی بزو
6 بازدید
[ بَ زْوْ ] (ع مص) گردن کشی کردن. (آنندراج). || قهر کردن. (آنندراج). تطاول کردن. (از اقرب الموارد). تطاول کردن و غالب شدن بر کسی. (ناظم الاطباء). || سخت گرفتن. (آنندراج). || مقهور کردن و دارگیر نمودن. (ناظم الاطباء). مقهور کردن. (المصادر زوزنی). || کار کردن. (آنندراج). || بزا (کجی پشت) گردیدن. (ناظم الاطباء). مبتلا به بیماری بزا شدن. (از اقرب الموارد).[ بِ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان نیم بلوک بخش قاین شهرستان بیرجند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «بزو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زو» برای سرودن شعر