معنی بزنگ
6 بازدید
[ بَ زَ ] (اِ) غلق در خانه. (برهان) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). دربند و قفل. (ناظم الاطباء). || کلید که بعربی مفتاح خوانند. (برهان). بمعنی کلید است و مصحف شده. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). کلید. (ناظم الاطباء). بژنگ. (برهان). || ذخیره. (شرفنامهٔ منیری). اما به این معنی جای دیگر دیده نشد.[ بُ زُ ] (اِخ) ولایتی است که قطب جنوبی آنجا نموده می شود. (شرفنامهٔ منیری). اما جای دیگر دیده نشد.
کلمات همقافیه با «بزنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر