معنی بزق
5 بازدید
[ بَ ] (ع مص) خدو انداختن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خیو بیفکندن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). بسق. بصک. (آنندراج). || روشن شدن. || تخم ریختن در زمین. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بالارخ بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه، در ۱۷هزارگزی شمال باختر کدکن سر راه مالرو کدکن به آستایش. سکنهٔ آن ۲۹۰ تن. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «بزق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زق» برای سرودن شعر