معنی بزرگ شدن
6 بازدید
[ بُ زُ شُ دَ ] (مص مرکب) بالیدن. (یادداشت بخط دهخدا). عظم. عظامة. (منتهی الارب). استعظام. (تاج المصادر بیهقی). کبارة. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی). از درجات خردی گذشتن و به کلانی رسیدن. از سنین کودکی بالیدن و بزاد برآمدن : عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود.(گلستان). || محترم شدن. مقام و منزلت یافتن : تو یاد هرکه کنی در جهان بزرگ شود مگر که دیگرش از چشم خویش بگذاری. سعدی.
کلمات همقافیه با «بزرگ شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر