معنی بزرگی کردن
6 بازدید
[ بُ زُ کَ دَ ] (مص مرکب) بزرگواری و سروری کردن. || کنایه از خویشتن را بچشم دیگران بزرگ وانمودن. (از آنندراج): اگر کریم بزرگی کند بجای خود است ز چرخ سفله بزرگی نمیتوان برداشت. صائب (از آنندراج). بر خاک آبروی خود ای آسمان مریز هرگز نکرده است بزرگی بما کسی. سلیم (از آنندراج). || بخشش کردن. عفو کردن : که شاها بیش ازینم رنج منمای بزرگی کن به خردان بر ببخشای.نظامی.
کلمات همقافیه با «بزرگی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر