معنی بزداییدن
7 بازدید
[ بِ زَ / زِ / زُ / بِ زْ دَ ] (مص) (از: ب +زداییدن) بزدائیدن. بزدودن. زنگ از آینه و تیغ و امثال آن دور کردن. (شرفنامهٔ منیری). پاک کردن زنگ از روی آیینه و تیغ و امثال آن. (برهان) (آنندراج). جلا دادن. (ناظم الاطباء). روشن کردن. صقل. (مجمل اللغة). صیقلی کردن. زدائیدن. (یادداشت بخط دهخدا). رجوع به زدائیدن و زدودن شود.
کلمات همقافیه با «بزداییدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر