معنی بزخ
5 بازدید
[ بَ ] (ع مص) تمام بردن. || به عصا زدن بر پشت کسی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ بُ ] (ع ص، اِ) جِ اَبزخ و بَزخاء. (ناظم الاطباء). رجوع به این دو کلمه شود.[ بَ زَ ] (ع مص) برآمدن سینه و درآمدن پشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). و رجوع به المعرب جوالیقی ص ۸۲ شود. || از عیوب مادرزادی اسب است. رجوع به صبح الاعشی ج ۲ ص ۲۵ شود.
کلمات همقافیه با «بزخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زخ» برای سرودن شعر