معنی بریون
7 بازدید
[ بَ رْ ] (اِ) گرداگرد دهان. (برهان) (ناظم الاطباء). || دیبای تنک و حریر نازک. برنون. (ناظم الاطباء).[ بَ ری وَ / بِ رْ یَ / یُو / بِ رْ ] (اِ) علتی است که در بدن آدمی پیدا میشود و هرچند برمی آید پهن میگردد و خارش می کند و آنرا در هندوستان داد میگویند و به عربی قوبا خوانند. (برهان). نام علتی است و سبب آن دو چیز بود یکی خلط بد در تن و دیگر قوت طبیعت. (از آنندراج): سوم آفتهائی است که اندر پوست پدید آید و پوست از آن خراشیده شود چون بریون که به تازی قوبا گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). چون گر و خارش و بریون و آبله. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). شراب استوخودوس ار خورد کس ز من بشنو حدیث بی ریا را بواسیر و بریون را دهد نفع برد هم علت ماخولیا را. حکیم یوسفی طبیب (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بریون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر