معنی بریده کردن
5 بازدید
[ بُ دَ / دِ کَ دَ ] (مص مرکب) بریدن. تقریض. (از منتهی الارب). || تعیین کردن : فرمان شد تا باز وضع قوبجور کنند و مستظهران را از پانصد دینار و بنسبت تا درویشی را یک دینار بریده کنند تا با خراجات وافی شود. (جهانگشای جوینی). تَکاتب؛ بریده کردن بهای بنده بر وی. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «بریده کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر