معنی برید

معنی برید

7 بازدید
[ بَ ] (ع اِ) ردهٔ هر چیز بر ترتیب. || استرانی که به هر دوازده میل برای سواری نامه بر سلطان مرتب دارند، و آن معرب دم بریده باشد. (منتهی الارب). از بریده دنب، به معنی استر که فرستاده را برد. (از مفاتیح العلوم). || پیغام بر و نامه بران سوار بر ستور برید. (منتهی الارب). پیک. (دهار). آنکه او را بشتاب جایی فرستند. (شرفنامهٔ منیری). قاصد و نامه بر، و گویند که آن معرب بریده دم است و آن استری باشد یا اسب که دم او را ببرند برای نشان و بعضی گویند که تیزرفتار میشود و بمقدار دو فرسنگ نگاه دارند بجهت خبر بردن سلاطین، و الحال آن شخص را گویند که بر آن سوار شده خبر برد، بلکه بدین زمان هر نامه بر و قاصد را گویند که چالاک باشد. (از غیاث). فرستاده که بر استر برید است. (از مفاتیح العلوم). سابق بر این مقرر بوده که در فاصلهٔ دوازده میل برای سواری نامه بران سلطان استری میگذاشتند، چون نامه بر میرسید بجهت نشان که معلوم شود آن استر به نامه بر داده شده دم آن را میبریدند و بریده دم میشد و آن رونده را بتدریج بُرید خواندند و عرب ضم آنرا فتح نموده بَرید بمعنی رسول استعمال کردند و برید معرب است. (انجمن آرا). ظاهراً اصل آن از کلمهٔ لاتینی وردوس گرفته شده به معنی چارپای چاپار و اسب چاپار و سپس به معنی پیک، بعدها به اداره و دستگاه چاپار و عاقبت بر منزلی که بین دو مرکز چاپار است اطلاق گردید و این منزل در بلاد ایران دو فرسنگِ سه میلی و در ممالک غربی اسلامی چهار فرسنگِ سه میلی است. (از دایرة المعارف اسلام). مؤلف تفسیر الالفاظ الدخیلة فی اللغة العربیة آنرا از «بردن» فارسی گرفته و ابن درید آنرا عربی دانسته و صحیح آن قول دایرة المعارف اسلام است. (از حاشیهٔ معین بر برهان قاطع). رسول و فرستاده، از آن جمله است که گویند «الحمی بریدالموت»؛ یعنی تب پیک و رسول مرگ است. (از اقرب الموارد). قاصد پیاده. (ناظم الاطباء). پست. پیک مستعجل. چاپار. چپر. سامی. فیج مستعجل. قاصد. نعامة. نوند. راجع به تاریخ برید در جاهلیت و اسلام رجوع به تاریخ تمدن جرجی زیدان ج ۱ ص ۱۸۰ و دایرة المعارف فارسی شود: ای برید شاه ایران تا کجا رفتی چنین نامه ها نزد که داری باز کن بگذار هین.فرخی. هدهدک پیک بریدیست که در ابر تَنَد چون بریدانه مرقع بتن اندر فکند. منوچهری. ای برید صبح سوی شام و ایران بر خبر زی شرف کامسال اهل شام و ایران دیده اند. خاقانی. من در کمان نظاره که ناگه برید بخت چون آب دردوید و چو آتش زبان کشید. خاقانی. چو هدهدی که سحر خاست بر سلیمان وار مبشر دم صبح آمد و برید صبا.خاقانی. از در سید سوی گبران رسید نامهٔ پَرّان و برید روان.خاقانی. بریدی درآمد چو آزادگان ز فرمانده آذرآبادگان.نظامی. بپرسید از بریدان جهانگرد که در گیتی که دیده ست اینچنین مرد. نظامی. بریدم تا پیامت را گذارم هم از گنج تو وامت را گذارم.نظامی. نشان یار سفرکرده از که پرسم باز که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت. حافظ. - برید حضرت؛ جبرئیل. (یادداشت دهخدا). - برید خوش؛ نوید قاصد خوش خبر. (ناظم الاطباء). - برید فلک؛ کنایه از ماه است که قمر باشد و سریع السیر است. (از برهان) (از غیاث). - || ستارهٔ زحل. (از برهان) (آنندراج). - خیل البرید؛ اسبان چاپاری. (ناظم الاطباء). و رجوع به خیل البرید شود. - سکةالبرید؛ محله ای در خوارزم، و منسوب به آن را بریدی گویند. (ناظم الاطباء). و رجوع به سکةالبرید شود. - صاحب البرید؛ فرستندهٔ رسول. (منتهی الارب). آنکه پیکان او فرستد. (مهذب الاسماء). نظیر رئیس پست در تداول امروز. رجوع به صاحب برید در ردیف خود شود: صاحب خبر و برید بسر خویش منصبی بزرگ داشتی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۳). - صاحب بریدی؛ شغل صاحب برید. منصبی نظیر ریاست پست امروز: که امیرک رفته بود از جهت فروگرفتن بوعبداللََّه به بلخ و صاحب بریدی بروزگار سخت خواجه. (تاریخ بیهقی). - نائب برید؛ معاون صاحب برید. شغل صاحب بریدی هر شهر بنام یکی از اعیان و رجال بود و او نائبی از جانب خود به آن شهر می فرستاد. || متصدی پست. متصدی برید: چون خواجه نامهٔ برید و نسخت پیغام را بخواند گفت... (تاریخ بیهقی ص ۳۲۹). نامه رسید از برید وخش... (تاریخ بیهقی ص ۵۶۹). تا تیر و مه تفحص احوال تو کنند مه شد برید و تیر دبیر اندر آسمان.سوزنی. || دو فرسخ یا دوازده کرده یا مسافت دو منزل. (منتهی الارب). مسافتی بطول دو فرسخ که در آخر آن مرکب را بدل کنند. (از مفاتیح العلوم). اصل آن به معنی رسول و پیک است آنگاه بر مسافتی که پیک طی می کند اطلاق شده است و آن دوازده میل است. (از اقرب الموارد). ج، بُرُد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پروانک، که دو منزل پیشاپیش شیر ندا و انذار کند. (منتهی الارب). فرانق. سیاه گوش. (یادداشت دهخدا).
[ بُ ] (مص مرخم، اِمص) مصدر مرخم از بریدن. قطع کردن. چیدن : بینداخت باید پس آنگه برید سخنهای داننده باید شنید.فردوسی. و رجوع به بریدن شود.
[ بِ ] (اِخ) دهی است از دهستان چغاپور بخش خورموج شهرستان بوشهر. سکنهٔ آن ۲۷۶ تن. آب آن از چاه و محصول آن غلات و خرما است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).

کلمات هم‌قافیه با «برید»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ید» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید