معنی برگستوان

معنی برگستوان

6 بازدید
[ بَ گُ سْ تْ ] (اِ مرکب) مأخوذ از کُست در پهلوی به معنی پهلو و سو و کنار، و در فارسی نیز کشت یا کست بهمین معنی است. کستی یا کشتی در پازند و فارسی به معنی کمر و مطلق رشته و بندی که به میان بندند. «-ـان» در آخر کلمه پسوند اتصاف است. و در گرشاسب نامه بجای برگستوان، کستوان آمده است. (از حاشیهٔ معین بر برهان قاطع). پوششی باشد که در روز جنگ پوشند و اسب را نیز پوشانند. (برهان). آنچه لحاف مانند بر اسب اندازند تا زینت و حفاظت شود. به هندی پاکهر گویند. (از غیاث). پوششی بود که در روز جنگ می پوشیده اند و بر اسب نیز برای حفظ می افکنده اند، و آن جامه ای بوده که بجای پنبه در آن پیله و ابریشم فرومایه که کج و کژ گویند می گذاشته اند و می دوخته اند و آنرا کجم و کجین نیز می خوانده اند و کژ و غژ هر دو به معنی ابریشم است و بر این معنی آنرا غژاغند و کژاغند خوانند. (آنندراج). غالباً پوشش اسب و پیل در جنگ برگستوان و پوشش مرد جنگی زره و جوشن و کژاگند بوده است اما بر پوشش مرد جنگی نیز اطلاق کرده اند. تَجفاف. (دهار) (منتهی الارب): همان ترگ و پرمایه برگستوان سلیحی که بود ازدر پهلوان.فردوسی. به برگستوان اندرون اسب گیو چنان چون بود رسم سالار نیو.فردوسی. نماند ایچ بر نیزه هاشان سنان پر از آب برگستوان و عنان.فردوسی. همه زیر برگستوان اندرون نبدْشان بجز چشم زآهن برون.فردوسی. در مصاف دشمنان گر با کمان شورش گرفت مرد در جوشن بلرزد پیل در برگستوان. فرخی. یا کواکب های سیم از بهر آتش روز جنگ برزده بر غیبه های آبگون برگستوان.فرخی. ابا ضربت و زور بازوی او چه ضایع تر از درع و برگستوان؟عنصری. تن زردگون کرده سیمین ز خوی کشان زین و برگستوان زیر پی.اسدی. هزار اسب که پیکر تیزگام به برگستوان و به زرین ستام.اسدی. هزار دگر خیمهٔ گونه گون به برگستوان پیل سیصد فزون.اسدی. به برگستوان پیل پوشیده تن پر از ناوک انداز و آتش فکن.اسدی. نخست جنیبتان بسیار با سلاحی تمام و برگستوان... خیل خیل می گشتند. (تاریخ بیهقی). لشکر بر سلاح و برگستوان و جامه های دیبای گوناگون با عماریها و سلاحها بدو رویه بایستادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۰). نرها با برگستوانهای دیبا و آیینهای زرین و سیمین. (تاریخ بیهقی ص ۴۲۴). کمال زور آن بازو که پشت پیل خم گردد اگر برگستوان سازند پیلی را ز خفتانش. عثمان مختاری. تا بدان گاهی که از خون بر تن شبدیز او شد به بیجاده مرصع غیبهٔ برگستوان. عبدالواسع جبلی. مریخ را ز هیبت این سخت واقعه از دست و دوش خنجر و برگستوان فتاد. شرف شفروه (از آنندراج). چهرهٔ خورشید و آنگه زحمت مشاطگی مرکب جمشید و آنگه حاجت برگستوان. خاقانی. چون فقر شد شعار تو برگ و نوا مجوی چون باد شد براق تو برگستوان مخواه. خاقانی. تا ز شفق وقت شام دامن گردون شود همچو ز خون روز جنگ دامن برگستوان. خاقانی. صد زره و صد برگستوان و صد جوشن و صد ترگ... پیشکش کرد. (تاریخ طبرستان). پیل... در زیر برگستوان مانند حصار پولادین پوییدن گرفت. (تاج المآثر). ز برگستوانهای گوهرنگار همان چرم زرافهٔ آبدار.نظامی. جنیبت های زرین نعل بسته ز خون برگستوانها لعل بسته.نظامی. بهر جنگ نفس درویش ریاضت دیده را خرقه و تاج و نمد برگستوان و مغفر است. عطار. از تیغ مهر و ناوک انجم خلاص یافت این ابلق زمانه ز برگستوان برف. کمال اسماعیل. صحرا را دریائی دریافت در جوش و هوائی از بانگ اسبان با برگستوان و زئیر شیران در خفتان در غلبه و خروش. (جهانگشای جوینی). جوشن بیار و نیزه و برگستوان رزم تا روی آفتاب معصفر کنم بگرد.سعدی. تو خود بجوشن برگستوان نه محتاجی که روز معرکه بر تن زره کنی مو را.سعدی. نه باخه کش چنان برگستوانی سر اندر سینه دزدد هر زمانی.امیرخسرو. دیدهٔ زره بر روی خود و برگستوان و بکتر و کجین دوختند. (دیوان البسهٔ نظام قاری ص ۱۵۱). تَجفیف؛ برگستوان پوشانیدن اسب را. (از منتهی الارب) (از تاج المصادر بیهقی) (از دهار). - برگستوان بر اسب افکندن؛ کنایه از آراستن و مجهز کردن اسب به برگستوان. (از آنندراج): بیاراست و برگستوان برفکند به فتراک بست آن کیانی کمند.دقیقی. برو برفکندند برگستوان برو برنشست آن گو پهلوان.دقیقی. برافکند برگستوان بر سمند به فتراک بربست پیچان کمند.فردوسی. برافکند پرمایه برگستوان ابا جوشن و تیغ و ترک گوان.فردوسی. نوروز برقع از رخ زیبا برافکند برگستوان به دلدل شهبا برافکند.خاقانی. شدند آهنین جامه پیر و جوان فکندند بر اسب برگستوان.هاتفی. || کنایه از لاک سنگ پشت : مار گرزه از لعاب نوش دهد و ماهی جوشن و کَشَف برگستوان بیرون کند. (سندبادنامه ص ۳۴۳). عقرب سنان نیفکند و خارپشت تیر ماهی زره نپوشد و برگستوان کَشَف. ؟ (سندبادنامه ص ۳۴۳). اندرین غرقابه هم روزی براندازی سلیح گر چو ماهی درع پوشی چون کَشَف برگستوان. نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «برگستوان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید