معنی برکرده
7 بازدید
[ بَ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) افروخته. (از ناظم الاطباء). روشن. مشتعل. - چراغ برکرده؛ چراغ افروخته. - مشعله برکرده؛ با مشعل روشن و فروزان. (از ناظم الاطباء): میر بر گنج آن شود کو پی به تاریکی برد مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن. خاقانی. || بیرون کرده. || بلندکرده. (فرهنگ فارسی معین). || حفظکرده. || ازبیخ برکنده. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «برکرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر