معنی برکت

معنی برکت

5 بازدید
[ بَ رَ کَ / بَ کَ ] (از ع، اِمص) برکة. رجوع به برکة شود. || خجستگی. (فرهنگ فارسی معین): از بَرْکت این نور فراخواند قران را بنوشته بر افلاک و بر و بحر و جبالش. ناصرخسرو. || نیک بختی. (منتهی الارب). سعادت. (فرهنگ فارسی معین). || همیشه داشتن. (یادداشت مؤلف). دائم داشتن. (یادداشت مؤلف). || گوالیدن. (غیاث اللغات) (فرهنگ فارسی معین). بالیدن. (غیاث اللغات). || افزایش. زیادت. (منتهی الارب). افرونی. فزونی. بسیاری. (فرهنگ فارسی معین). فراخی نماء. نُزل. نُزُل. نَزل. (منتهی الارب). کثرت خیر. (یادداشت مؤلف). و گاهی بسکون حرف ثانی نیز آید و آنچه در بین عام بتشدید کاف مستعمل است محض غلط است. (غیاث اللغات): سال دگر از دولت و از برکت خواجه چون باغ پر از گل شود اندر مه آذار.فرخی. ای مبارک سخنی کز سخن و برکت تو رادمردان را بر سنگ بروید شمشاد.فرخی. ببرکت خدا و نیکوی توفیقش. (تاریخ بیهقی). اعتراف هشتم ببرکت او. (تاریخ بیهقی). برکت در این پر است. (تاریخ بیهقی). سالم بر تو باد و رحمت و برکت های ایزدی و برکت بنده اش امیرالمؤمنین بتو باد. (تاریخ بیهقی). خوک همه شر و زیانست و نحس میش همه خیر و بر و برکت است. ناصرخسرو. تا در دلم قران مبارک قرار یافت پربرکتست و خیر دل از خیر و برکتش. ناصرخسرو. ببرکت این افسون نه کسی مرا بتوانستن دید و نه از من بدگمانی صورت بستن. (کلیله و دمنه). بدزدی ز نعمت بدزدم ز خدمت چه برکت بود در میان دو سارق. رشید وطواط. بادت بقای خضر و هم از برکت دعات اسکندر جهان شه شرق اخستان شده. خاقانی. همه اثر برکت و همت و نتیجهٔ هیبت سلطان بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). بحلقهٔ درویشان درآمد و برکت صحبت ایشان در وی اثر کرد. (گلستان سعدی). و دیگران هم ببرکت انفاس شما مستفید گردند. (گلستان). از برکت درویشان محروم نماند. (گلستان). روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن. (گلستان). - امثال: از تو حرکت از خدا برکت. برکت در حرکت است. دست که زیاد شد برکت کم است. - بابرکت؛ برکت دار. که دیر بکاستی کشد. - برکت دادن؛ زیادت کردن. فراوان و بسیار کردن: خداوند برکت دهد. - || برکت دادن شیخی از بنی اسرائیل یا پیامبری از آنان یک فرد از بنی اسرائیل را یا فرزند خود را. - برکت دار؛ بابرکت. که دیر بکاستی کشد. (یادداشت مؤلف). - برکت شدن؛ کنایه از تمام شدن و مردن. (غیاث اللغات) (آنندراج): مطر با خانه ات آباد شود جزم بدان که بیک نالهٔ دیگر برکت خواهم شد. میر نجات (آنندراج). - برکت کردن؛ بیش از انتظار و حد خود دوام کردن و افزون شدن و زیاد شدن. - برکت نهادن؛ برکت دادن. (یادداشت مؤلف). - || (اصطلاح مسیحیان): آن هفت نان و ماهی بدست گرفت و برکت نهاد و پاره کرد. (دیاتسارون ص ۱۲۴). - بی برکت؛ که برکت ندارد. که زودتر به کاستی کشد. که سریع تمام شود. - پربرکت؛ با برکت بسیار. با خیر و فزونی بسیار: تا در دلم قران مبارک قرار یافت پربرکتست و خیر دل از خیر و برکتش. ناصرخسرو. - کم برکت؛ با فزونی و برکت اندک. || (اِ) نان. در تداول عوام آنگاه که نان در پیش دارند و سوگند خوردن خواهند اشاره بنان کنند و گویند باین برکت و بعضی در این هنگام بخش کوچکی از نان را بریده بدور افکنند. (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «برکت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید